house md

یکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت 00:26


دکتر هاوس رفت که در بیمارستان روانی بستری بشه . لحظه ی آخر برگشت و به ویلسون نگاه کرد .

نمیدونم اشکی که از چشمم چکید به خاطر هاوس بود یا ...



دیدمت بوییدمت بوسیدمت در خواب

دوشنبه 27 فروردین 1397 ساعت 01:11


سلام بر دوستانی که هنوز سرسختانه به وبلاگ بنده ی حقیر سر میزنند .


راستش میخواهم که بنویسم اما میگویم بنویسم که نهایتش چه بشود ؟  که کجا را فتح کنم ؟ اصلا از چه بنویسم ؟ از دهن کجی روزهایی که مصرانه به تکرار میگذرند ؟

 

حالم بد نیست اما خوب هم نیست ، بیقرار است . حالم تشنه است . از دیوانگی هایم کم شده که اگر کم نشده بود باید دیروز و امروز زیر باران راه می رفتم و مست از بوی خاک برمیگشتم . ولی مثل آدمهای عاقل فقط از پشت پنجره باران را دیدم و لحظه ای بعد حجمی بودم که زیر لحاف را پر کرده بود .


موضوعی را در ذهنم هزار باره مرور کردم و برای بار هزارم پشیمان و غمگین شدم . پشیمان از حرفی که زده بودم و غمگین  از عکس العملی که دیده بودم . تنها دلیلش این بود که  فکر میکردیم  همدیگر را میشناسیم . فقط فکر میکردیم ، واقعیت نداشت .


با یکی از فامیل هایم در یک مکان عمومی دعوا کردم و درحالیکه داشتم فحش میدادم و فحش می شنیدم صحنه را ترک کردم . پشیمانم ؟ نه . آیا هیچ تصور چنین تجربه ای برای خودم داشتم ؟ نه . ولی گاهی باید غرید و حمله کرد . درید و زخم  خورد . گاهی باید ایستاد در مقابل کسانی که به سواری گرفتن عادت کرده اند . 


گاهی آنقدر دلم میخواهد که بابا زنده بود و میتوانستم به او بگویم که چقدر حق داشته و چقدر متاسفم که دیر معنی حرفهایش را فهمیدم .


شازده ، شازده ی من ، دارد بزرگ میشود . طغیان میکند . گردن به سرکشی بلند میکند . با هر سرکشی اش دلم بیشتر برایش میرود . حتی بیشتر از زمانی که دندان در دهان نداشت و وقتی میخندید روی بینی اش چین میخورد . شازده کاش بدانی چه آرزوهایی برایت دارم . کاش آرامش و خوشبختی هیچوقت از زندگی ات جدا نشود . 


دو ماه دیگر فندق صورتی یک ساله میشود . وقتی فندق صورتی را میبینم عقلم زایل میشود . به تنها چیزی که فکر میکنم چلاندن او و فرو کردن صورتم داخل گردنش است . فندق صورتی  طعم شکلات میدهد . عکسهایی که او در آغوش شازده است ، عکسهای محبوبم هستند . به دو موجود توی تصویر نگاه میکنم و قربان صدقه شان میروم . 


کتاب "بریت ماری اینجا بود" را به نیمه رسانده ام ، دوستش ندارم . میخوانم که فقط خوانده باشم و تمامش کنم .


عنوان نوشت :

آهنگ " شبیه یک رویا " از دال بند

اعلام موجودیت مقاومتی

شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 12:15


باسلام و درود خدمت خوانندگان عزیز ( البته اگر خواننده ای باقی مانده باشد ).

امیدوارم حالتان خوب و دماغتان چاق باشد . اگر از حال ما بخواهید ملالی نیست جز خانه ای که همینجوری زل زده به چشمهای ما و منتظر تکانیده شدن است . ما هم همینطور زل زده ایم به چشمهای خانه و به شدت داریم مقاومت می کنیم . و اگر با همین فرمان پیش برویم پیروزی با ما خواهد بود از بس که امسال هی مقاومت کرده ایم . مثلا شبها در مقابل خوابیدن مقاومت می کنیم . در مقابل خوردن مقاومت می کنیم . در مورد خواسته های بجا و نابجای اطرافیان مقاومت می کنیم . در مورد طوفانهای برپا شده توسط همسر جان مقاومت می کنیم . در مقابل حقوقهای معوقه مقاومت می کنیم . در مقابل هزینه های گزاف زندگی مقاومت می کنیم . هی مقاومت است که می کنیم . آنقدر مقاومت کرده ایم که مقاومت دان مان کش آمده و ظرفیتش چند برابر شده است . یعنی اگر نام سال 96 اقتصاد مقاومتی بود ما شیوه زندگی مقاومتی را به اجرا درآورده ایم و اگر باز هم اوضاع با همین فرمان پیش برود به حول و قوه ی الهی سال 97 را به شیوه ی جرخوردگی مقاومتی اداره خواهیم کرد . این از این .


از این به بعد قصد داریم قسمت جدیدی به وبلاگ اضافه کنیم در باب مفاهیم درست اشیا و شاید رویداد ها . باشد که مقبول افتد .


بخش آموزشی یک ذهن پریشان

تعریف سرعت گیر : رانندگان عزیز ، سرعت گیر چیز قلمبه ای ست که در خیابانها کار گذاشته می شود و اصولا کارش این است که سرعت را بگیرد یعنی مهار کند . شما باید وقتی به این شی رسیدید پای مبارک را روی ترمز فشرده و از سرعت خود بکاهید . ماشین شما اسب نیست و سرعت گیر هم مانع اسب سواری نیست که پیتیکو پیتیکو کنان از روی آن بپرید . رعایت کنید . آفرین فرزندانم .

خب تا پستی دیگر و آموزشی دیگر بدرود .

 

سر کین داری ای چرخ

یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 18:21


یکی در کشتی ، یکی در بین چهاردیواری 

این روزها مرگ چه آزاد در سرزمینم پرواز میکند .


باد و باران ، دست طوفان ، می کشد بر شبم تازیانه

شنبه 23 دی 1396 ساعت 02:57


بغض های فرو خورده تان را هر جور که هست بشکنید وگرنه روزی آنها شما را خواهند شکست . بغض چند ماهه  ی من امشب با آهنگ باز باران از گروه پالت شکست .

در دست هایم زمستان جاری ست

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 03:13


دو تا بلوز و یک کت بافتنی روی هم پوشیده ایم که شاید بتوانیم به سوزی که داخل استخوانهای دستمان جاخوش کرده غلبه کنیم و کپه ی مرگ مان را بگذاریم و بخوابیم ایشالاااا .


از سری ترانه های فاخر شماره ی نمیدونم چندمی !

چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت 16:19


قبل از اینکه ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید شدیدا تاکید میکنیم که این لینک را دانلود و تماشا نمایید تا عمق فاجعه دست تان بیاید و بدانید که ما داریم دقیقا در مورد چه چیز صحبت میکنیم !


داشتیم تو خانه می چرخیدیم که رفیق مون مریم بانو پیغام دادند که پریشان زود باش بزن اون کاناله . تلویزیون رو که باز کردیم چشمتون روز بد نبینه ، دیدیم که یک آقای بادی بیلدینگی وسط دریا به عنوان خواننده ایستاده و دو عدد خانم لباسِ اندک دار هم در دو طرف تصویر هنرنمایی میکنند . آهنگ پخش شده بسیار دلنگ و دولونگیِ انتهای شش و هشتی بود . با خودمون گفتیم این که چیز جدیدی نیست تا اینکه خواننده لب به آواز گشوده و اینچنین خواندند .


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


با چشمای از حدقه درآمده داشتیم تماشا میکردیم و در دل دعا مینمودیم که تلویزیون خونه ی حافظ اینها خاموش باشه که یکهویی تلفن مون زنگ خورد و با دیدن شماره ی حافظ خاکی بر سرمون شد آن سرش ناپیدااا .

گفتیم : سلام حافظ جان . با صدای دردمندی گفت : پریشان دیدی ؟ گفتیم : بله دیدم حافظ جان . گفت : پریشان میبینی آبرویی برام نمونده ؟ میبینی به چه روزی افتادم ؟میبینی چه خوار و خفیف شدم ؟ گفتیم : حافظ جان به دلت نگیر این روزها همه چیز رو به زوال است ، هنر رو به زوال است ، فرهنگ رو به زوال است ، اقتصاد رو به زوال است ، شنیدی چه خبرا ... حافظ داد زد : پریشان دهنتو ببند ببینم ، چرا همه چی رو سیاسی میکنی ؟ گفتیم : حافظ جان میخواستم غمت رو تسکین بدم  . گفت : غم من با چرت و پرت های تو تسکین پیدا نمیکنه ، حالم خیلی بده ، خیلی افسرده م . گفتیم : پاشو بیا اینجا گل گاو زبون دم کنم ، برات دکلمه ی اشعارت با صدای احمد شاملو رو بذارم یه کم رو به راه بشی . گفت : نوموخوااااااااااام . گفتیم : حافظ جان اینطوری که نمیشه از افسردگی میمیری ها ، چه کاری از دست من ساخته ست جان من بگو . گفت : قول میدی پیش کسی دهن لقی نکنی ؟ گفتیم : صددرصد . گفت : شماره ش رو پیدا کن برام . گفتیم : حافظ بی خیال شو برادر من ، خب دوست داشته شعرت رو بخونه ، خونده دیگه ، جوونه ولش کن ، یه وقت نری پیداش کنی بزنی لهش کنیاااا . گفت : پریشان اون دهنتو میبندی یا بیام برات ببندمش ؟ گفتیم : حافظ باز اعصاب نداریااا بی تربیت چه طرز حرف زدنه؟ گفت : ببخشید حالا ، حالم بده ناراحتم ، شماره ی اونو میخوام که موهاش زرد بود . گفتیم : کی موهاش زرد بود ؟ گفت : پریشان گیجی یا خودتو زدی به گیجی ؟ همون که داشت سمت راست تصویر پایکوبی میکرد رو میگم . درحالیکه داشتیم فک به زمین خورده مون را جمع و جور میکردیم گفتیم : حااااااااااففظظظظظظظظظ !!!!!!! گفت : زهرمار حافظ ! مگه من آدم نیستم ؟ مگه من دل ندارم ؟ مگه نمیشه من از کسی خوشم بیاد ؟ تا کی باید منت ترک شیرازی که خال هندو داره رو بکشم اونهمه بهش وعده وعید دادم گفتم سمرقند و بخارا رو میزنم به نامت ! آخرش چی ؟ هیچی به هیچی ، محل سگ هم بهم نمیذاره . خسته شدممم . دیگه نوموخووووااااااام . گفتیم : حافظ من نه شماره ی خانم مو زرد رو دارم نه میتونم پیداش کنم داداش . شما رو همون ترک شیرازی زوم کن ایشالا که فرجی بشه . گفت : پریشان بمیری که فقط بلدی حرف مفت بزنی و هیچکاری ازت برنمیاد ؛ حداقل شماره ی جدید ترک شیرازی رو برام بفرست ، یه سد شکن خوب هم برام ایمیل کن که بتونم وارد تلگرام بشم ، آهان آیدی اینستاگرامش رو هم برام بفرست میخوام با یه اکانت بی نام و نشان برم زاغ سیاه ش رو چوب بزنم ، میگن با اغیار میپره . گفتیم : باشه برات میفرستم  . و حافظ در حالیکه داشت زیر لب " من مانده ام تنهای تنهاااا من مانده ام تنها میان سیل غمها " رو میخوند تلفن رو قطع کرد . ما هم نشستیم و به زاویه ی بین دیوار و سقف خونه خیره گشتیم !


( تعداد کل: 362 )
   1       2       3       4       5       ...       52    >>