X
تبلیغات
زولا

به مادرانی که عینک نزده اند اطمینان نکنید

جمعه 5 مرداد 1397 ساعت 02:49



1 - میم شین خبر میدهد که به عروسی پسر دوستش دعوت شده ایم . تاریخ و ساعت میپرسیم که می گوید فلان روز از ساعت 4 تا 8 . روز مذکور فرا میرسد و از آنجایی که میم شین شدیدا معتقد است که زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است ساعت سه و نیم به تالار عروسی می رسیم . ورودی تالار به طرز عجیبی خلوت است . وارد میشویم . یکی از پرسنل سرش را روی میزی گذاشته و چرت می زند . آن یکی با قابلمه ی غذایی در دست پشت میزی می نشیند و متوجه ما می شود و میگوید : بفرمایید ؟ میم شین توضیح می دهد که برای چه آنجا هستیم . پرسنل مزبور می گوید خانم عروسی از ساعت 5 است . میم شین کارت دعوت را از کیفش در می آورد و عینک به چشم می زند و میخواهد که بگوید ببینید اینجا نوشته شده است 4 ؛ ولی به جای آن می گوید ای وایییییی نوشته 5 که !!! و نگاهی به سمت ما می اندازد و یک قدم عقب می رود . عینک بر چشم دارد و راحت می تواند دودی که از کله ی ما بلند می شود و شراره ای که از چشمان مان می جهد را  ببیند . 


2 - خواهرمان بعد از تزریق سرم به دلیل گلاب به رویتان استفراغ و اینها ، روی تختش دراز کشیده است . مامان مان مشغول بررسی داروهایش است که یک ورق قرص را به خواهرمان نشان داده و می گوید این یکی را هر 14 ساعت باید 4 تا بخوری . خواهرمان که نای حرف زدن ندارد سری تکان می دهد و چشمهایش را می بندد . بعد از چند ثانیه چشمهایش را باز می کند و ازمامان مان میخواهد که دستور دارو را دوباره تکرار کند . مامان مان هم که گویا ناخودآگاهش تلنگری به او زده است این بار عینکش را بر چشم می گذارد و می گوید : ئهههههه نوشته هر 12 ساعت 2 تا !!!


 

یک ذهن پریشان به تمام معنی

جمعه 29 تیر 1397 ساعت 04:14


بعد از این همه مدت ، خب آدم یادش می رود که چطور مطلب را شروع و تمام کند . حالا نه اینکه مطالب قبلی خیلی سر و ته داشت !!!!

عارضیم به حضور مبارکتان که در برهه ای از تاریخ زندگی مان به سر می بریم که زمان و زمین تاریک است ، صبح و شام تاریک است ، قلب و روح مان تاریک است . شاید گاهی اوقات نور شمعی ، کورسویی بتاباند ، اما خودتان که بهتر میدانید با یک شمع نمیتوان جهانی را روشن کرد حتی اگر وسعت آن جهان به اندازه ی مال ما کوچک باشد . 

میدانید تاریکی به معنای واقعی خیلی هم زیباست . تاریکی و سکوت در کنار هم باعث رجوع به خویشتن است . باعث آسودگی ست . اما تاریکی به معنای مجازش کمرشکن و خردکننده است . مثل هیولایی ست که ذره ذره پیشروی میکند و تا سر بجنبانی تسلیم شده ای و تمام .

در اینجا مایلیم نصیحتی پیشکش جوانان گرامی نماییم . جوان عزیز اگر در زندگیتان کسی را دارید که جهان کوچکی دارد و دلش به دلخوشی های کوچک جهانش گرم است ، لطف کنید و بمب  نیندازید وسط جهان کوچک یارتان . باور بفرمایید ترکش های آن بیشتر از یارتان به خود شما اصابت خواهد کرد . شما خواهید ماند و زخم ترکش ها و لاشه ی یار روی دست تان . هزاری هم که سعی در احیای یارتان بکنید فایده نخواهد نداشت . نکنید این کارها را . آدم باشید . دهان ما را هم باز نکنید نصفه شبی .

این را هم بگوییم که در این واویلا ، سریالی به نام chance  را هم انتخاب کرده ایم برای تماشا . دو قسمتش را همین پیش پای شما دیدیم  و داریم مقاومت میکنیم که تا صبح ننشینیم پای سریال . حالا شاید هم نشستیم . به فردا اعتباری نیست . 

رمان "خاما" نوشته ی یوسف علیخانی را هم تمام کردیم و عجیب چسبید . درباره ی قیام کردها ست با تمی عاشقانه . بخوانید .

 omrumun isteyi  با صدای azer zeynalov  آهنگی ست که این روزها بدون توقف گوش میدهیم . به زبان آذربایجانی ست . دوست داشتید خودتان بروید بگردید پیدا کنید . ما حوصله آپلودش را نداریم . با عرض پوزش .


و در آخر به خود میبالیم که توانستیم مطلبی به این از هم گسیختگی سرهم بندی نموده و منتشر کنیم . درود بر خودمان !!!!

 



house md

یکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت 00:26


دکتر هاوس رفت که در بیمارستان روانی بستری بشه . لحظه ی آخر برگشت و به ویلسون نگاه کرد .

نمیدونم اشکی که از چشمم چکید به خاطر هاوس بود یا ...



دیدمت بوییدمت بوسیدمت در خواب

دوشنبه 27 فروردین 1397 ساعت 01:11


سلام بر دوستانی که هنوز سرسختانه به وبلاگ بنده ی حقیر سر میزنند .


راستش میخواهم که بنویسم اما میگویم بنویسم که نهایتش چه بشود ؟  که کجا را فتح کنم ؟ اصلا از چه بنویسم ؟ از دهن کجی روزهایی که مصرانه به تکرار میگذرند ؟

 

حالم بد نیست اما خوب هم نیست ، بیقرار است . حالم تشنه است . از دیوانگی هایم کم شده که اگر کم نشده بود باید دیروز و امروز زیر باران راه می رفتم و مست از بوی خاک برمیگشتم . ولی مثل آدمهای عاقل فقط از پشت پنجره باران را دیدم و لحظه ای بعد حجمی بودم که زیر لحاف را پر کرده بود .


موضوعی را در ذهنم هزار باره مرور کردم و برای بار هزارم پشیمان و غمگین شدم . پشیمان از حرفی که زده بودم و غمگین  از عکس العملی که دیده بودم . تنها دلیلش این بود که  فکر میکردیم  همدیگر را میشناسیم . فقط فکر میکردیم ، واقعیت نداشت .


با یکی از فامیل هایم در یک مکان عمومی دعوا کردم و درحالیکه داشتم فحش میدادم و فحش می شنیدم صحنه را ترک کردم . پشیمانم ؟ نه . آیا هیچ تصور چنین تجربه ای برای خودم داشتم ؟ نه . ولی گاهی باید غرید و حمله کرد . درید و زخم  خورد . گاهی باید ایستاد در مقابل کسانی که به سواری گرفتن عادت کرده اند . 


گاهی آنقدر دلم میخواهد که بابا زنده بود و میتوانستم به او بگویم که چقدر حق داشته و چقدر متاسفم که دیر معنی حرفهایش را فهمیدم .


شازده ، شازده ی من ، دارد بزرگ میشود . طغیان میکند . گردن به سرکشی بلند میکند . با هر سرکشی اش دلم بیشتر برایش میرود . حتی بیشتر از زمانی که دندان در دهان نداشت و وقتی میخندید روی بینی اش چین میخورد . شازده کاش بدانی چه آرزوهایی برایت دارم . کاش آرامش و خوشبختی هیچوقت از زندگی ات جدا نشود . 


دو ماه دیگر فندق صورتی یک ساله میشود . وقتی فندق صورتی را میبینم عقلم زایل میشود . به تنها چیزی که فکر میکنم چلاندن او و فرو کردن صورتم داخل گردنش است . فندق صورتی  طعم شکلات میدهد . عکسهایی که او در آغوش شازده است ، عکسهای محبوبم هستند . به دو موجود توی تصویر نگاه میکنم و قربان صدقه شان میروم . 


کتاب "بریت ماری اینجا بود" را به نیمه رسانده ام ، دوستش ندارم . میخوانم که فقط خوانده باشم و تمامش کنم .


عنوان نوشت :

آهنگ " شبیه یک رویا " از دال بند

اعلام موجودیت مقاومتی

شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 12:15


باسلام و درود خدمت خوانندگان عزیز ( البته اگر خواننده ای باقی مانده باشد ).

امیدوارم حالتان خوب و دماغتان چاق باشد . اگر از حال ما بخواهید ملالی نیست جز خانه ای که همینجوری زل زده به چشمهای ما و منتظر تکانیده شدن است . ما هم همینطور زل زده ایم به چشمهای خانه و به شدت داریم مقاومت می کنیم . و اگر با همین فرمان پیش برویم پیروزی با ما خواهد بود از بس که امسال هی مقاومت کرده ایم . مثلا شبها در مقابل خوابیدن مقاومت می کنیم . در مقابل خوردن مقاومت می کنیم . در مورد خواسته های بجا و نابجای اطرافیان مقاومت می کنیم . در مورد طوفانهای برپا شده توسط همسر جان مقاومت می کنیم . در مقابل حقوقهای معوقه مقاومت می کنیم . در مقابل هزینه های گزاف زندگی مقاومت می کنیم . هی مقاومت است که می کنیم . آنقدر مقاومت کرده ایم که مقاومت دان مان کش آمده و ظرفیتش چند برابر شده است . یعنی اگر نام سال 96 اقتصاد مقاومتی بود ما شیوه زندگی مقاومتی را به اجرا درآورده ایم و اگر باز هم اوضاع با همین فرمان پیش برود به حول و قوه ی الهی سال 97 را به شیوه ی جرخوردگی مقاومتی اداره خواهیم کرد . این از این .


از این به بعد قصد داریم قسمت جدیدی به وبلاگ اضافه کنیم در باب مفاهیم درست اشیا و شاید رویداد ها . باشد که مقبول افتد .


بخش آموزشی یک ذهن پریشان

تعریف سرعت گیر : رانندگان عزیز ، سرعت گیر چیز قلمبه ای ست که در خیابانها کار گذاشته می شود و اصولا کارش این است که سرعت را بگیرد یعنی مهار کند . شما باید وقتی به این شی رسیدید پای مبارک را روی ترمز فشرده و از سرعت خود بکاهید . ماشین شما اسب نیست و سرعت گیر هم مانع اسب سواری نیست که پیتیکو پیتیکو کنان از روی آن بپرید . رعایت کنید . آفرین فرزندانم .

خب تا پستی دیگر و آموزشی دیگر بدرود .

 

سر کین داری ای چرخ

یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 18:21


یکی در کشتی ، یکی در بین چهاردیواری 

این روزها مرگ چه آزاد در سرزمینم پرواز میکند .


باد و باران ، دست طوفان ، می کشد بر شبم تازیانه

شنبه 23 دی 1396 ساعت 02:57


بغض های فرو خورده تان را هر جور که هست بشکنید وگرنه روزی آنها شما را خواهند شکست . بغض چند ماهه  ی من امشب با آهنگ باز باران از گروه پالت شکست .

( تعداد کل: 364 )
   1       2       3       4       5       ...       52    >>