چاق

شنبه 31 تیر 1391 ساعت 23:07

آره من چاقم. فکر می کنی خودم نمی دونم فکر می کنی شعورم اندازه ی تو نیست ؟ چرا اینقدر کوته فکر هستی که قبل از اینکه حالمو بپرسی مشکل چاقیمو یادم میندازی؟ فکر می کنم همونقدر که من اضافه وزن دارم تو هم کمبود شعور داری . اصلا میشه بگی به تو چه؟ تویی که سالی یه بار هم منو نمی بینی مجبوری یه کاری کنی از همون دیدارهای معدود هم بیزار بشم ؟ 
نمی دونم ملت ما چه شون شده ؟چرا به آدم چاق مثل یه مریض خطرناک نگاه می کنن .

امیدوارم هر کسی که منو به خاطر چاقیم مسخره میکنه خودش یه روز بترکه!



:(

چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 23:04


دارم تو خونه ی مامان اینا دنبال یه کتاب می گردم . هر چقدر که میگردم پیداش نمی کنم بعد با خودم می گم صبر کنم

 

بابا بیاد ازش بپرسم ببینم کجا گذاشته ..........


و بعد حقیقت مثل پتک می خوره تو سرم .


چرا نمی تونم باور کنم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



این روزها

دوشنبه 26 تیر 1391 ساعت 23:00


۱-ما بالاخره اسباب کشی کردیم . توی این روزای اخیر که هیچ دلخوشی برام نمونده بود این یه اتفاق خیلیخوب بود .


۲-از یکی که خیلی دلخور بودم حالا دیگه نیستم رفتارش تا حد زیادی عوض شده امیدوارم همینطور بمونه .


۳-همیشه فکر میکردم مادربزرگ و  پدربزرگا هرچی پیرتر بشن مهربونتر میشن اما اینطور نمیشه انگار. مادربزرگم 


طوری قلبمو شکسته که هرچی با  دلم کلنجار میرم نمیتونم بندش بزنم.


۴-و اینکه من دلم هنوز برای بابا تنگ تنگه . فقط دوبار تا حالا تو خواب دیدمش هر دوبار بغلم کرده بود و من با خودم


فکر میکردم که این که امکان نداره بابا دوباره بیاد . نتیجه میگیریم که تو خواب عاقلترم چون تو بیداری هنوزم منتظرم


که یه روزی بیاد که ببینمش که بازم بهم بگه دخترم غصه نخوری ها همه چی درست میشه.


۵-قراره بزودی برای چاپ شعرای بابا دست به کار بشیم.میخوایم یه منتخبی از شعراشو چاپ کنیم.


۶-دلم یه مسافرت مجردی میخواد حتی اگه شده دو روز  خیلی خسته م .


۷-و مهمتر از همه خدایا شکرت .