آمین یا رب العالمین

سه‌شنبه 25 مهر 1391 ساعت 14:36


حضور خدای خودم سلام عرض میکنم خدا جون از اونجایی که شما این روزا سرگرم کار زلزله و سیل و اینا هستین و وقتی برای دعاهای شفاهی ما ندارین ٬ گفتم به صورت کتبی ازتون چن تا خواهش داشته باشم امیدوارم وقتی داشتین وبلاگ فرشته های مقربتون رو میخوندین یه سری هم به وبلاگ این بنده ی حقیر سراپا تقصیر بندازین کامنت هم اگه نذاشتین ٬نذاشتین راضی به زحمتتون نیستم .

و اما خواهش های من رو سیاه :

۱- خدایا لطفا دانشگاه ما را معدوم بفرما !

۲- خدایا لطفا به این آقای تورم که پاشو گذاشته رو خرخره ی ما خاطر نشان کن که تنها اندازه چشم مورچه ٬راه ورود و 

خروج هوا باقی مونده و اگه همینطور ادامه بده ما جان به جان آفرینی که شما باشی تسلیم میکنیم !

۳-خدایا دانشگاه ما را معدوم بفرما !

۴-خدایا این چراغ راهروی ما رو که به سنسور وصله ولی بعضی وقتا دیوونه بازیش میگیره و شب تا صبح روشن میمونه

رو به راه راست هدایت بفرما اعصاب معصاب نداریمااااااا !!

۵-خدایا دانشگاه ما را معدوم بفرما !(گفته بودم؟؟؟؟؟؟)

۶-خدایا به ما اراده بده از شر این اضافه وزن رها شیم تا چشم دشمنامون درآد!

۷-خدایا خودت میبینی دیگه که کنار خانه داری و شوهرداری وبچه داری با پوستی کلفت تر از پوست کرگدن مشغول 

تحصیل علم هستیم پس لطفا یک شغل آبرومند برایمان مهیا کن تا لااقل خستگی زحمات از تنمون بیرون بره !

۸-خدایا اگه دانشگاهمون رو معدوم نمیکنی لااقل دلرحمی به استادان عطا بفرما!!


قربون شما !!



پرید !!!!

سه‌شنبه 18 مهر 1391 ساعت 14:32


امروز سر کلاس معادلات دیفرانسیل نشسته بودم ، هم داشتم چرت میزدم ، هم داشتم شعر میگفتم ، گاهگداری هم به استاد گوش میدادم . توی یکی از همون معدود گاهگدارها استاد یه سوال پرسید منم نصفه نیمه جوابشو میدونستم خواستم خودی نشون بدم که یه وقت خدایی نکرده آرزو به دل از دنیا نرم ٬ خیلی آروم جوابشو گفتم . یعنی چشمتون روز بد نبینه یهو استاد برگشت گفت بیا پای تخته حل کن معادله رو 


نتایج :

۱-سقوط فشار خون

۲-پاره شدن چرت

۳-از ماست که بر ماست

۴-از همه مهمتر شعر پریددددددددددددد!



بیست ساله میشویم!

دوشنبه 17 مهر 1391 ساعت 14:29


بیست سال پیش بود ٬ ولی انگار همین دیروز بود .

کلاس سوم دبستان بودم تو کلاس نشسته بودم که دیدم دو نفر اومدن داخل ٬ دو نفر شبیه هم با قد و قواره های عین هم ٬ تنها تفاوتی که داشتن کاپشن های بلندی بود که پوشیده بودن مال یکی آبی بود و مال اون یکی صورتی٬ با منگوله هایی که

از دو طرف کلاهاشون آویزون بود . با نمک بودن . چیزی که باعث میشد همه ی بچه ها از جمله من طرفشون جذب بشیم دو تا بودنشون بود . منم میخواستم باهاشون دوست بشم و دوست شدم .

حالا دیگه دوقلوها مثل هم لباس نمی پوشن ٬ قیافه هاشون تغییر کرده و کمتر شبیه هم هستن ولی دوستی ما همچنان برقراره و امسال بیست ساله میشه.

امیدوارم روزی بیاد که بگیم این دوستی ۵۰ ساله س!



خسته م .....

شنبه 15 مهر 1391 ساعت 14:27


بار همه ی دنیا داره روی شونه هام سنگینی میکنه

کاش تکیه گاهم محکم بود...



شنبه 8 مهر 1391 ساعت 14:23


 

این بنده ی سراپا تقصیر معمولا هر ۶۷ سال یکبار اسیر دست قضا و قدر شده و ناخوش میشود و اگر مریضی اش 

جدی باشد حدود ۲۴ ساعت زمینگیر شده و بعد از تناول مقادیری دارو به حال اولیه بازمیگردد .

این ۲۴ ساعت اخیر به همین منوال گذشت و حالا حالمان خوب است به حمدلله .

نتایج حاصل از این بیماری یک روزه که گویا نوعی سرماخوردگی ویروسی بود ٬ عبارتند از :

۱-نارضایتی جناب همسر از اینکه چرا ما ٬ هی هر ۶۷ سال یکبار تمارض نموده و ایشان را به زحمت می اندازیم !

۲-یک خانه ی به هم ریخته ٬ یک آشپزخانه ی جنگ زده ٬ یک خروار ظرف کثیف !

۳-تلاش برای رساندن هر ۶۷ سال به هر ۱۰۰ سال !

۴-جستجوی یک خانه ی سالمندان خوب و آبرومند برای سالهای پیری و ناتوانی ٬ تا حداقل آخر عمری یکی باشد که آب 

دستمان دهد! دوستان جای خوب سراغ ندارند؟؟؟؟



بعضی روزا ...

پنج‌شنبه 6 مهر 1391 ساعت 14:19


بعضی روزا هست که خسته ای٬داغونی٬کسی که باید بفهمتت ٬ یا نمیفهمه یا خودشو زده به اون راه٬ دلت میخواد گریه کنی شاید سبک بشی اما نمیتونی ٬ بغض راه نفستو بسته اما دریغ از یه قطره اشک . 

واژه ها تو مغزت دارن خودشونو به در و دیوار میکوبن که بیرون بیان ولی تو همچنان سکوت کردی .

بعضی روزا هست که دلیلی برای زندگی نداری ....

امروز از اون روزهاست...................................

 

خدایا میای باهم یه معامله ای بکنیم حاضرم بیست سال از عمرم کم کنی عوضش منو برگردونی به بیست سال قبل ؛میشه؟؟؟؟ قبول میکنی؟؟؟؟


وقتی پدر نداشته باشی ٬ بعضی روزا هست که فکر میکنی خیلی بی پناهی.....

امروز از اون روزهاست.......................................



 

مردان سرزمین من

دوشنبه 3 مهر 1391 ساعت 14:15


دارم برمیگردم خونه٬خسته م٬سرم داره میترکه٬ از کنار دو تا خانم رد میشم مشغول صحبتن عطسه میکنم یکیشون به 

اون یکی میگه ببین صبر اومد٬خنده م میگیره ٬ سر راه امانتی دوستمو میدم بهش ٬ میام سوار تاکسی بشم . یکیش 

مسیرش میخوره ولی صندلی جلو خالی نیست پشت هم دو تا آقا نشستن سر دردم شدیده حوصله ی منتظر بودن ندارم ٬ میپرم تو تاکسی بعد از ۱۰ ثانیه متوجه میشم عجب اشتباهی کردم خودمو  میچسبونم به در ٬ مچاله میشم گوشه ی 

تاکسی ٬ مردک از جاش تکون نمیخوره راحت نشسته ٬ با دستش از صندلی جلویی گرفته تو انگشت کوچیکش یه انگشتر داره ٬ انگشتر عقیق ٬ از اینایی که تو فیلمای ایرونی نشونه ی نجابت و پاکی و معتقد بودنه ٬ دلم میخواد تف کنم تو صورتش ٬ خوشبختانه مسیر کوتاهه ٬ پیاده میشم در تاکسی رو میکوبم برمیگردم همه ی نفرتمو میریزم تو چشمام و نگاش میکنم ٬ نیشش تا بناگوش بازه ٬ دلم میخواد بالا بیارم .


پ ن :

۱-این موقعیت حتمابرای یک خانم ایرانی حداقل یک بار پیش اومده(حداقل)

۲-آقایونی که میخونن لطفا شاکی نشن ایشون یک مرد نما بودن ما مردای واقعی هم زیاد داریم مردانی که شرف و

غیرت دارن