سفرنامه 4

جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 14:49


بعد از انجام مراسم عقد نوبت به دادن کادو ها بود خانم فیلمبردار فرمودند که یک نفر انتخاب شود که با صدای رسا مقادیر وجوه دریافتی از ملت را اعلام نماید . از طرف خانواده عروس ما معرفی شدیم و از طرف خانواده داماد عمه جانشان با حدود ۶۰ سال سن !!!!! ما هرقدر ایستادیم که ایشان از رو بروند و ما مجری برنامه شویم ماشاللا ایشان خیلی قرص و محکم سر پستشان ایستادند و دست آخر وظیفه نگهداشتن کیسه ی جمع آوری به ما محول شد و البته مقداری نیز موجبات تفریح ما نیز فراهم گشت .

ما فکر میکنیم عمه خانم صدای رسا و همینطور عینکشان را در خانه جا گذاشته بودند زیرا یک سری جابجایی های غول آسا صورت گرفت .مثلا نیم سکه ی اهدایی از طرف مادر عروس (خاله ی ما) تبدیل به تمام سکه شد و ما هم خیلی طبیعی اصلا صدایش را درنیاوردیم  و وقتی کادوی مربوط به عموی داماد ۲۰۰ هزار تومان اعلام شد ناگهان دیدیم که از آن سر تالار یک نفر دوان دوان خود را رساند که آی ملت ما ۴۰۰ هزار تومان کادو دادیم سپس کاشف به عمل آمد که عمه خانم بقیه تراولها را در داخل پاکت ندیده اند یا مثلا وقتی به عمه خانم گفتند که این کادو از طرف عموی بزرگ داماد آقا رضاست ٬ ایشان فرمودند این کادو از طرف داماد بزرگ آقا رضاست . خلاصه که ما آنجا کلی برای خودمان تفریح نمودیم .

بعد از آن هم چشمتان روز بد نبیند چه جانفشانیها که انجام ندادیم با تمامی آهنگهای فارسی و آذری و کردی و بندری حرکات موزونی انجام دادیم دیدنییییییییییی . فقط چون خواستیم ریا نشود و احیانا چشم نخوریم با تمامی آهنگها فقط یک نوع حرکت موزون انجام دادیم . دیدیم خوبیت ندارد تمامی هنرمان را رو کنیم (مدیونید اگر فکر کنید که ما بلد نیستیم).

بعد از چند ساعت عمه خانم مذکور همچنان در حال پایکوبی بودند ولی ما روی صندلی ولو شده و دچار نقص فنی گشته بودیم .

آخر شب هم خاله جانمان به خاطر دوری از فرزندشان بسیار شیون نموده گیسها کندند و از دوری ایشان ناله ها برآوردند .

توجه : مسافت دوری = یک چهارراه .


باقی اعمال انجام شده در این سفر عبارتند از :

۱- عزیمت به خانه ی عروس و داماد هر شب از ساعت ۱۲ الی ۳ بامداد برای دیدن فیلم و جلسات نقد و بررسی و تخمه شکانی. (برگزار شده برای افراد زیر ۳۰ سال )

۲- سورتمه سواری در منطقه دربند و تخلیه هیجانات انباشته شده .

۳ - سرسره بازی در منطقه دربند و بازسازی دوران کودکی .

۴ - دیدار از فروشگاه مبلمان و لوازم خانگی اکسیر و فرو رفتن در دپرسیونی شدید .

۵ - بازدید از فامیل همسر جان و تست میزان استقامت عصبی .

۶ - تماشای فیلم آواتار به صورت سه بعدی و سعی در کنترل هیجانات وارده .

۷ - دلتنگی برای خانه زندگیمان .

نکته : از این به بعد ما خیلی بیجا بفرماییم که بخواهیم پست دنباله دار بنویسیم . جانمان بالا آمد تا تمامش کنیم .


پایان .



هفته ای که گذشت

دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 14:36


 

با سلام و صلوات به روح مطهر بلاگفا که 2 روز قبل پستی  را که برایش یک ساعت زحمت کشیده بودیم خورد تا 

باعث شود قهر نموده و نوشتن دوباره مطلب را به تعویق بیندازیم  و همچنین با درود بیکران به روح پاک کسانی 

که هفته ی قبل کل اعصابمان را هاشور زدند.

سه روز تمام استرس کشیدیم فقط به خاطر مهمانی کذایی ای که قرار بود  خانه مادرشوهرجانمان به وقوع بپوندند .

چرا ؟؟؟؟ عرض مینماییم خدمتتان .

حدود ۱۰ سال قبل ما یک عدد نوعروس ترگل ورگل بودیم با اندامی بسیار موزون و کمری باریک . یعنی باور بفرمایید 

انگار که جناب فرامرز آصف ترانه کمر باریک را برای ما خوانده بودند اصلا . سالها گذشت تا اینکه ما به شکل فعلی مان 

درآمدیم . مثلا در وصف شکل فعلی ما جناب عباس قادری میتوانند ترانه ای بخوانند با عنوان "الا ای دختر گرد و قلنبه" . 

این را گفتیم که خودتان تصویرسازی بفرمایید .

مادرشوهرجانمان طی یک تماس تلفنی اطلاع دادند که چهارشنبه تشریف فرما بشویم خانه شان زیرا که قرار است دوستانشان تشریف بیاورند منزلشان و دور هم باشند .

ما همان ۱۰ سال قبل برای اولین بار این دوره ی  بسیــــــــــــــــــــــــــــار دوستانه را ملاقات کرده و از آن به بعد هرگونه 

دعوتی از طرف این گروه را با زرنگی خاصی پیچانده بودیم . دیگر آنقدر پیچانده بودیم که مادرشوهر جانمان اینبار 

پیچیده نشدند و مجبور به قبول دعوت شدیم . البته میدانستیم که چه طوفانی در راه است و آماج چه گلوله هایی که نخواهیم شد .

دوستهای مادر شوهرجانمان خانمها ا و ب و ن بودند که تشریف آوردند همراه دخترها و عروسها و نوه هایشان .

بعد از سلام و احوال پرسی و مستقر شدن در جایگاهشان ٬ مکالماتی که صورت گرفت بدین شکل بود :

خانم ب : ماشاللا شما هم چاق شده اید

ما :  

بعد از دقایقی

خانم ا خطاب به مادر شوهر : خانم ذهن پریشان هم چاق شده اند .

مادرشوهر جانمان : الان که خیلی بهتر شده اند قبلا چاق تر بودند

ما : 

عروس خانم ن : وایییییییی شما چقدر چاق شده اید

ما : 

اینها تنها اشارات مستقیم بودند تازه کلی هم زخم زبانهای غیر مستقیم دریافت نمودیم  و بعد فهمیدیم که این 

خانومها چقدر همه چی تمام میباشند و از هر انگشتشان ۲۵۰ هزار نوع هنر آویزان است و این وسط ما چقدر باقالی میباشیم  .

یکی از همین خانومها هم حدود 45 کیلو وزن کم کرده بودند و هی این موضوع را میکردند توی چشممان . ما هم داشتیم

تـــــوی دلمان به خودمـان لـعنـت میفرستادیم که چرا نمیتوانیم از شر این 20 کیلو راحت شده و خاری شویم در چشم 

دشمنانمان که بعد خاله ی همسر جان ما را روشن فرمودند که ای ذهن پریشان ساده , این خانوم 15 میلیون پول رایج مملکت خرج کرده اند برای عملیات حلقه گذاری معده و سمباده کشی کلی و پوست کشی موضعی .

آقا هرطوری بود مهمانی را به پایان رساندیم و انبوه ظروف را که همانند قله های هیمالیا خودنمایی میکردند را شستیم وآشپزخانه را تحویل مادرشوهرجانمان دادیم و فلنگ را بستیم و در راه خانه غصه ها خوردیم از بابت اعتماد به نفس زیر صفرمان .

روز جمعه همراه خانواده باز خدمت مادرشوهر جانمان شرفیاب شدیم و نشسته بودیم و داشتیم چای مینوشیدیم که...

مادر شوهرجان : طی آزمایشات انجام شده خدا را شکر نه فشارمان بالاست نه قند داریم و نه چربی . تازههههههههههه

دکتر گفته فقط 5 کیلو اضافه وزن داریم .

ما : shocked eyes smiley   shocked smiley 


نکته : مادرشوهرجانمان یک تایر دور شکمشان دارند که باور بفرمایید فقط همان تایر 11 کیلو و250 گرم میباشد . میزان 

بقیه ی نواحی را خودتان به عنوان تمرین محاسبه کنید .

همچنین مادرشوهر جانمان یک سخنرانی غرا در مدح خودشان ارائه نموده و یک سری تشعشعات نارسیسیمی از 

خودشان ساطع نمودند و در آخر کار برای تکمیل مراحل , وقتی شازده پسر داشت کفشهایش را میپوشید فرمودند : 

خانم ذهن پریشان این کفشهای شازده چقدر زیبا میباشند اگر پیدا کردید از اینها برای ما هم بخرید .

ما : headshot suicide emoticon


پ ن :

۱ - از باربیون محترم تقاضا میشود چند روزی جلوی چشم ما آفتابی نشونددر غیر اینصورت خونشان پای خودشان 

خواهد بود .

نکته : باربیون = جمع باربی

۲ - یک سوالی ذهن مبارک ما را بد جور به خود مشغول کرده است : اگر ما وزنمان را کم کنیم ملت درباره ی چه 

موضوعی صحبت خواهند کرد ؟؟؟

۳ - ما دوستانی داریم بهتر از آب روان که به هیچ قیمتی حاضر نیستیم از دستشان بدهیم . پنجشنبه گردهمایی 

داشتیم بسیار صمیمانه .دلمان برای مادرشوهرجانمان میسوزد که دوستانشان مثل دوستان ما نیستند .

۴ - ای چرک نویس های درهم نوشت چرا وبلاگتان پکیده خواهر ؟؟؟

۵ - ای کسانی که میگویید جواب ایمیل ما را داده اید ٬ چرا ما چیزی نمیبینیم پس ؟؟؟؟

۶ - خودمان میدانیم که پست بسیار پریشانی بود به رویمان نیاورید اعصاب نداریمااااا

۷- به زودی برمیگردیم سر و ته سفرنامه را هم میاوریم .



سفرنامه 3

یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 14:24


روز عروسی فرا رسید . ۲ تا خواهرهای ما قرار بود که ساقدوش عروس باشند بنابراین همرا عروس خانوم رفتند که 

آرایش شوند. مادر و خاله مان هم از همان آرایشگر وقت گرفته بودند و چند ساعت بعد آنها هم رفتند .

حتما میپرسید چرا ما نرفتیم ؟ آقا ۲ سال پیش مراسم نامزدی همین عروس خانوم بود . آرایشگر ایشان قدم رنجه کرده 

و آمده بودند تا در خانه ایشان را آماده کنند و در این بین طی یک عملیات انتحاری من و ۲ تا زندایی ها و خاله جانمان 

هم تصمیم گرفتیم که برویم زیر دست خانوم مربوطه و صفایی به سر و صورت بدهیم .

یعنی چشمتان روز بد نبیند . وقتی ما ۴ نفر از اتاق بیرون آمدیم یک چیزی در مایه های زیر بودیم




معلوم نبود که کداممان ٬ کدام ایم ؟ ملت بیرون اتاق همینطور هاج و واج ما را مینگریستند و هر یک از آقایون سعی 

داشتند که بفهمند کدامیک از این ۴ قلوهای همسان همسرش میباشد . که دست آخر با توجه به متفاوت بودن قد 

و هیکل و وزن توانستند ما را سوا کنند .

تمامی کسانی که از اتاق بیرون آمده بودند خود را به اتاقهای دیگر رسانده بودند و داشتند یک سری ترمیمات روی 

صورتشان انجام میدادند . ما هم وقتی اولش به آینه نگاه کرده بودیم نتوانسته بودیم خودمان را بشناسیم بعد برای 

خودمان مراسم معارفه انجام داده و پس از عملیات بیگانه زدایی ٬ حمله برده بودیم سمت کیف آرایشمان و البته در 

دل بر خودمان لعنتها فرستاده و بر پول بی زبانی که دور ریخته شده بود ٬ غصه ها خورده بودیم .

بنابراین از آنجایی که تجربه داشتیم اینبار دم به تله نداده و از هیچ آرایشگری وقت نگرفته بودیم تازه خودمان برای ۲ تا 

از پسردایی ها قبول زحمت کردیم و موهایشان را سشوار کشیدیم .

البته برای اینکار چه رنجها که نبردیم . تصور بفرمایید ۲ عدد کله را ٬یکی با موهای بسیار نرم و حالت نگیر و یکی با 

موهای بسیار زبر(همانند سیم ظرفشویی) و سریع حالت بگیر .

در این عروسی ما یک وظیفه مهم دیگر هم داشتیم . سر صبحانه نشسته بودیم که دایی جانمان ناگهان پرسید : 

چه کسی بلد است که کراوات گره بزند ؟ ما هم بادی در غبغب انداخته و فرمودیم که ما بلدیم .

بعد از صبحانه ۳ عدد کراوات از طرف دایی جان به دست ما رسید که گره شان بزنیم و بعد آن یکی دایی و بعد یک دایی 

دیگر و بعد ۲ تا پسر دایی و بعد پسر خاله و بعد شوهر خاله و دست آخر همسر جان .

اگر فکر میکنید موضوع گره به همین زودیها تمام شد اشتباه کرده اید چون به یکباره در تالار دیدیم که شوهر خاله مان 

بدو بدو آمدند و یک عدد کراوات دیگر به دستمان دادند تا گره بزنیم . پرسیدیم این دیگر مال کیست ؟گفتند پدر داماد . همینطوری داشتیم با خودمان فکر میکردیم که الان است که کراوات خود داماد را هم بدهند تا گره بزنیم که دیدیم ای 

دل غافل ٬ داماد پاپیون زده اند .

در راستای آرایشگاه نرفتنمان هم از ما تقدیر شایانی به عمل آمد . زیرا کسانی که رفته و برگشته بودند تنها با ارائه 

کارت ملی قابل شناسایی بودند .

ادامه دارد ...



 

 



سفرنامه 2

جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 23:50



خب همانطوری که خودتان حدس میزنید در اثر ۱ ثانیه بی احتیاطی خودروی ما به سمت گاردریل وسط جاده کشیده 

شده بود و چرخ جلوی سمت چپ به گاردریل گیر کرده و از بیخ کنده شده بود .

خلاصه که ماشین ایستاد و فک و فامیلها اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ به سوی ما هجوم آوردند و ما را پیاده کردند و 

جویای احوالاتمان شدند .

خواهرهایمان گریه میکردند شازده پسرمان شیون مینمود مادرمان رنگ به رخسار نداشت مادربزرگ بیچاره مان که در 

ماشین دیگر مستقر بود یک سر به دیار باقی زده و بازگشته بود . همسر جان در شوک و ناباوری به سر میبرد .

اگر کمی ما را شناخته باشید میتوانید بفهمید که ما در چه حالی بودیم ! دلمان میخواست بنشینیم و یک دل سیر زار 

بزنیم منتها ما عمرا اینکار را نکردیم بلکه همان نقاب معروف قدرتمان را زدیم به صورتمان در حالیکه از شدت ضعف اعصاب دست و پایمان کرخت شده بودیم و نمیدانستیم که آیا دست و پا داریم یا نه ؟

ملت همیشه در صحنه هم جمع شده بودند دور ماشین و نظریات بسیار هوشمندانه ی کارشناسی از خودشان ساطع مینمودند .

خلاصه که پلیس آمد و بعد هم جرثقیل آمد و ماشین بیچاره را به قلابش آویزان نمودند و کشیدند تا پایتخت .

در این بین ما که از شدت خشم همانند شیر ژیان شده بودیم باز رگ قاتلیت مان قلنبه گشته بود و دوست داشتیم یک 

بلایی بر سر همسرجانمان بیاوریم که در این حین دایی جانمان همانند اجل معلق بالای سرمان ظاهر شدند و ما را تهدید کردند که اگر کلمه ای به همسر جانمان بگوییم دیگر دایی ای به نام ایشان نخواهیم داشت .

خب ما به دایی جانمان قول داده بودیم که چیزی به همسر جان نگوییم ولی قول نداده بودیم که چیزی برای همسر جان ننویسیم بنابراین با استفاده از تکنولوژی اس ام اس یک پیام ۴ جمله ای بسیار تخریب کننده برای همسر جان فرستادیم .البته باید اعتراف کنیم که بعدها از این کارمان بسیار نادم و پشیمان گشتیم ولی به رویمان نیاوردیم 

وقتی به خانه خاله مان رسیدیم دیدیم خاله ی گرامی حدود ۵ کیلو وزن کم کرده اند از بس از نگرانی طول خانه را بالا پایین رفته اند . بعد از اینکه معاینات کامل پزشکی از ما به عمل آوردند و از سلامت همه اطمینان حاصل نمودند کمی آرام گرفتند .

جا دارد که همین جا از فامیلمان تشکر مخصوصی به عمل آوریم زیرا همه دست به دست هم داده و تا شب انواع و اقسام دلقکیات را به عمل آوردند که اعصاب پکیده ما چند نفر را کمی صفا بدهند .

البته ما همانطور کرخت اینور و آنور میرفتیم و نمیدانستیم آیا داریم راه میرویم یا پرواز میکنیم یا می خزیم ...

ادامه دارد ...

 



سفرنامه 1

چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 23:44


جانم برایتان بگوید که ۲۷ اسفند ماه عروسی دخترخاله مان بود در پایتخت . قرار بود که یک روز قبلش ۳ عدد خودروی 

سواری از نوع پراید ردیف شویم پشت سر هم و دو دو چی چی کنان برویم تا پایتخت .

دایی بزرگمان که مسئول برنامه ریزی بودند فرمودند ۴ صبح حرکت . همسر جانمان گفتند دایی جان از خر شیطان بیایید 

پایین . چرا ۴ صبح آخه ؟ بگذارید همان ۸ راه بیافتیم .منتها از آنجایی که مرغ دایی ما یک پا بیشتر ندارد و حتی گاهی 

اوقات اصلا پا ندارد ایشان قبول نفرمودند و فقط به خاطر چک و چانه ای که زده شد حاضر شدند یکساعت تخفیف داده و 

حرکت را به ۵ موکول نمایند.

توجه : حالا ما و خانواده ی ما  را تصور بفرمایید که یک روز قبلش به خاطر برگزاری مراسم سالگرد پدر بزرگوارمان در حالتی خرد و خاکشیر به سر میبریم چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ جسمی .

روز حرکت همه ساعت ۴:۳۰ بیدار شدیم و جمع و جوری نمودیم و سفر آغاز شد . تقسیم بندی نفرات اینگونه بود که در ماشین ما ٬ مادرمان در صندلی جلو و خواهرمان و شازده پسرمان و خود ما در صندلی عقب مستقر شده بودیم و البته 

راننده هم همسرجان بودند . خواهر کوچکترمان در ماشین دایی مان نشسته بود .

۲ یا ۳ ساعتی بود که رفته بودیم که ما دیدیم با آهنگهایی که داخل ماشین پخش میشود حال نمیکنیم بنابراین هندزفری 

را در گوشمان چپانده و موبایلمان را راه انداختیم .

آقا مدت زیادی نگذشته بود که داشتیم از نوای موسیقی لذت میبردیم و چشمهایمان را هم بسته بودیم و در اعماق خلوت خودمان غوطه ور شده بودیم که احساسی به ما گفت که چشمهایمان را باز کنیم.

آیا تا به حال در فیلمها دیده اید که طرف با حس ششم اش موقعیت را درک میکند و البته یک موسیقی متن سرشار از 

دلهره نیز پخش میگردد؟؟؟ ما دقیقا در آن لحظه همان حس را داشتیم .

باز کردن چشمهایمان همانا و خوردن کله مبارکمان به شیشه پنجره همانا .....

ماشین میلرزید و به چپ و راست کشیده میشد . خواهرمان داد میزد و مادرمان مبهوت بود و چشمهای ما که  روی 

شازده پسرمان قفل شده بود که گریه میکرد ......

بعد از چند ثانیه که البته قرنی طول کشید ماشین ایستاد . ما فامیلهایمان را میدیدم که اعم از زن و مرد کنار جاده 

میدویدند و فریاد میکشیدند و البته خواهر کوچکترمان را میدیدیم که کنار جاده روی دو زانویش نشسته و گریه میکند .....

ادامه دارد...


پ ن :

۱- نگران نشوید حال همگی ما خوب است و حتی یک قطره خون هم از دماغ کسی نیامد که البته جای شکر فراوان دارد.

۲ - فقط کله مبارک ما که به شیشه خورد موجبات نگرانی خودمان را فراهم نمود زیرا ما که کلا یک ذهن پریشان هستیم تصور بفرمایید که مخ مان تاب هم بردارد . دیگر واویلااااااا



 

 

من آمده ام وای وای من آمده ام

یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 23:36


۱ - بدین وسیله بازگشت پر افتخار خود را از پایتخت کشور به خودمان و عموم دوستان وبلاگی تبریک عرض مینماییم . قدوممان گلباران .

۲ - اعصابمان بدجور خط خطی میباشد بدجور هااااا . یعنی انقدر خط خطی ست که روی صفحه اعصابمان جای سفید 

وجود ندارد همه اش سیاه شده الحمداللا .

۳ - میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست . اگر درست گفته باشند که وای بر ما !!

۴ - بزودی از طریق این رسانه سفرنامه ای مبسوط منتشر خواهیم نمود . با ما باشید 

۵ - با دیدن کامنت های پست عیدونه انگشت حیرت به دندان گزیدیم یعنی به جز معدودی از دوستان هیچکس هیچ 

شناختی از ذات مبارک ما ندارد وا حیرتا !!

۶ - کامنت خصوصی دوستی که برای اولین بار قدم رنجه نموده بودند :

"سلام دوست من 
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی 
تا از نظراتت برای بهتر شدن مطالب استفاده کنم"

نمیدانیم این را کجای دلمان بگذاریم . این ۳ سطر کامنت انبوهی از سوالات بر ذهن ما به جا گذاشت از جمله اینکه:

چرا خصوصی؟ وجدانا چند سطر از هذیانهای ما را خواندید ؟ چرا اگر ما به وبلاگ شما سر بزنیم خوشحال میشوید؟ مگر 

ما کی هستیم؟ اصلا شما کی هستید؟ آیا نظرات ما وبلاگ شما را بهتر خواهد کرد؟؟؟و ....

بعد میگویند چرا اعصاب نداری؟



 

 

نامه

یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 23:21


سلام بابا

خوبی ؟ خوشی ؟ راحتی ؟ دیگه جاییت درد نمی کنه ؟دیگه عذاب نمی کشی؟

منم خوبم . یعنی سعی م رو دارم میکنم که حالم خوب باشه . بعضی روزا هست که هیچ رقمه حالم خوب نیست 

اونروزا یه نقاب میزنم به صورتم تا کسی نفهمه که چی میکشم.

بابا یه سال گذشت . یه سالِ طولانی لعنتی .

یادت میاد شب آخر تا صبح بالای سرت بودم دستت رو گرفته بودم تو دستم تا تکونش ندی مبادا سرم توی دستت 

دوباره در بیاد . بابا یادته چقدر تو تاریکی شب باهات حرف زدم . یادته بهت گفتم مبادا ما رو بذاری و بری . یادته گفتم 

ما که جز تو کسی رو نداریم .

پس چرا گوش ندادی . تو که طاقت یه لحظه ناراحتی بچه هات رو نداشتی چرا گذاشتی رفتی . با خودت نگفتی که 

ما بدون تو چیکار میکنیم . فک نکردی وقتی داری جلوی چشممون میری ما به چه روزی می افتیم .

بابا زخمی که با رفتنت روی دلم گذاشتی هنوز خوب نشده . بعضی وقتا سر باز میکنه درد میگیره میسوزه .

بابا بعد رفتنت من نقاب قدرتم رو زدم به صورتم . همه فک کردن چقدر قوی ام چقدر محکم ام . بعضیا هم با خودشون 

گفتن چقدر بی تفاوتم .هیچکس نفهمید چی کشیدم و صدام در نیومد .

من توی تنهایی هام غم خوردم و درد کشیدم هق هق گریه هام بین چهار تا دیوار اتاق بود نذاشتم کسی بفهمه که 

چقدر احساس بی پناهی میکنم نا سلامتی بچه بزرگه بودم و باید غمخوار خواهرام و مادرم میشدم .

من توی تنهایی هام شکستم .

تا همین چند ماه قبل منتظر بودم که برگردی . مثل بچه ها شده بودم هر بار که وارد خونه میشدم منتظر بودم ببینمت 

که مثل همیشه پشت میز نشستی و عینکت رو زدی و کتاب شعر دستته .

یه روز که نشسته بودیم دیدیم یه نفر کلید انداخت و خیلی آروم درو باز کرد و اومد تو . بند دلم پاره شد فک کردم تویی . 

آخه تو همیشه اونطوری میومدی . پریدم جلوی در دیدم خواهر کوچیکه س . دویدم رفتم تو دستشویی خودمو حبس 

کردم گریه کردم گریه کردم ...

کاش مامانو میدیدی . مامان ۱۰ سال پیر تر شده . نمیگه ولی میدونم که اونم تو تنهایی هاش گریه میکنه .

بابا نوه ت کلی سراغتو میگیره . دوس نداره بیاد سر خاکت . میپرسه چرا میریم سر خاک؟ میگم میریم که بابایی رو 

ببینیم میگه من میخوام خودشو ببینم نه عکسشو .

روزای اول هی ازم میپرسید بابایی کجا رفته؟ چرا رفته ؟ اصلا چطوری رفته اونکه رو تخت خو ابیده بود ؟ سرمش رو از 

دستش درآورده و رفته ؟

یه شب بهش گفتم بابایی رفته پیش خدا . گفت مگه خدا تنها بود که بابایی رفته پیشش . گفتم آره . گفت خب حالا 

هم که ما تنها شدیم ...

بابا ما همیشه به یادتیم . توام قول بده که هوای ما رو داشته باشی . قول بده با اون بالهای شیشه ایت هر شب به 

خونه هامون سر بزنی و مواظبمون باشی . قول بده روزایی که حالمون بده و هوای گریه داریم وارد قلبمون بشی و رو 

زخممون مرهم بذاری .

قول بده باشه؟؟

مواظب خودت باش . سلام ما رو هم به خدا برسون.