خاطره

سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 ساعت 15:28



جانم برایتان بگوید که در سالیانی نه چندان دور , زمانی که ما تازه راهی خانه ی بخت گشته بودیم یک روز تصمیم گرفتیم که دوستان ِ جان را برای صرف ناهار به منزلمان دعوت نماییم . و تاکید نمودیم که مبادا دیر بکنند و سپس نشستیم و با خودمان محاسباتی به عمل آوردیم و دیدیم دوستان هرچقدر هم زود بیایند دیگر زودتر از ساعت 11 که نمی آیند . صبح ساعت 8:30 بود که همراه همسر جان غرق در خواب ناز بودیم که آیفون منزل به صدا در آمد .

اولش ما میخواستیم جواب ندهیم زیرا تنها بشری که آنوقت صبح در خانه ی ما را میزد جز سپور شهرداری شخص دیگری نبود ولی حس ششم مان هشدار داد که بلند شویم . 

آقا چشمتان روز بد نبیند فکر میکنید چه کسی پشت در بود؟؟ 3 فروند دوست گل گلاب ِ سحرخیز باش تا کامروا باشی . یعنی برق سه فازی از کله ی اینجانب پرید پریدنییییییییییییییییییی .

ما اول در را باز نمودیم و بعد بسیار وحشیانه به سمت تخت هجوم بردیم و یک برق سه فاز دیگر نیز از کله ی همسر جانمان پراندیم و یک لرزه ی خیلی ریشتری به ایشان وارد آوردیم که بلند شوید مهمانان آمدند.

طفلک همسر جان اول فکر میکردند که ما شوخی مان گرفته بعد که قیافه ی ما را مشاهده نمودند فهمیدند که موضوع بسیار جدی میباشد . آنروز فقط 2 ساعت طول کشید تا ما از حالت شوک بیرون بیاییم . 

و اما .... از قدیم الایام گفته اند که بترسید از روز انتقام  .

پنجشنبه ما مهمانیم و قرار است فردا شب سر کوچه ی دوست اینا چادر بزنیم و همین که اذان صبح خواند شد به سمت منزل ایشان حمله کنیم  . آی می چسبد !



غمباد

یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 ساعت 15:26


رفتیم پیش دکتر . معاینه کردند و گفتند چیزی نیست گلویمان عفونت داشته زده یک طرف صورتمان را قلنبه کرده است . از آنجا رفتیم خانه ی مادرمان . مامان جان گفتند که دیروز عمه جانمان تماس گرفته بودندو احوالات ما را جویا بودند . گفته بودند که دیشب ذهن پریشان را در خواب دیده اند . مامان جان ماجرای گلوی ورم کرده ما را برایشان تعریف کرده اند . عمه جان در جواب گفته اند که به آن ورم , غمبادگفته میشود و مصرف گل گاو زبان را توصیه نمو ده اند .

نظر ما به عمه جانمان نزدیک تر است . این روزها ما بهانه های فراوانی داریم برای غمباد گرفتن . امتحانات دارند شروع میشوند و استرس دارد ما را خفه میکند . از طرف دیگر نمیدانیم روز جمعه را چکار کنیم هر وقت که به جمعه فکر میکنیم  هوای دلمان ابری میشود و البته آسمان چشمانمان هم بارانی .


مخلص کلام اینکه نگران ما نباشید به زودی غمبادمان میخوابد .


قربان همگی تان 



ورم

شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 15:22



چهارشنبه صبح با خودمان میگفتیم که مگر مریضیم که آن سقز را آنقدر می جویم که اینطوری فکمان درد بگیرد .


پنجشنبه وقتی از خواب بیدار شدیم با خودمان گفتیم ما که دیروز چیزی نجویده ایم که . پس چرا باز فکمان درد میکند؟؟؟ البته در معنای مجازی کمی مغز همسر جان را جویده بودیم ولی خودتان مستحضر میباشید کـــه اینگونه جَوِش ها (جویدن ها ) باعث انبساط خاطر میباشد نه درد چانه . 

دیروز که از خواب بیدار شدیم باز هم فک مبارک زق زق مینمود . اینبار مشغول معاینه شدیم و مشاهده نمودیم که شئ ای در اندازه های یک نخود در سمت چپ فکمان جا خوش نموده است . از آنجایی که ما حتما باید از شدت درد به حال مرگ بیافتیم تا موضوعی را جدی بگیریم باز هم اهمیتی به نخود مذکور ندادیم .

امروز صبح وقتی بیدار شدیم احساس کردیم انگار چیزی از چانه مان آویزان است . جلوی آینه مشاهده نمودیم که نخود مذکور تغییر شکل و البته تغبییر جنسیت داده و تبدیل به گوجه سبز گشته است . حالا امروز را هم صبر میکنیم اگر گوجه سبز مذکور فردا به سیبی , طالبی ای , هندوانه ای تغییر شکل دهد حتمابه پزشک مراجعه خواهیم کرد . 



موج

سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 ساعت 15:16


ما میدانیم همسر جانمان ما را نفرین نموده است .


آقا تمام افتخارمان به این بود که هیچگونه وابستگی به کافئین و متعلقاتش نداریم . یعنی اگر هفته ها میگذشت   و ما چای نمی نوشیدیم هیـــــــــــــچ اتفاقی برایمان نمی افتاد . این موضوع برای همسر جانمان  نا ملموس بود  ایشان در هر 24 ساعت 24 عدد چای مینوشیدند و اگر مثلا 24 عدد خدایی نکرده به 23 میرسید سر دردی میگرفتند که مسلمان نشود کافر نبیند . ایشان کلا همیشه حیران بودند که ما بدون کافئین چگونه می زی ایم؟ ما آی سرشان غر میزدیم آی غر میزدیم و فکر میکنیم در یکی از همان روزها بود که ما را نفرین نمودند . اول از یک فنجان کوچک و یک تی بگ شروع شد باور بفرمایید اولش فقط از سر بیکاری بود و البته تفریحی . بعد کم کم فنجان به لیوان تبدیل شد و تی بگ به قهوه غلیظ . البته ما تا همین امروز عمق فاجعه را درک نکرده بودیم ولی امروز اتفاقی افتاد که فهمیدیم در چه منجلابی دست و پا میزنیم .

2  3 ساعت بود که از خواب بیدار شده بودیم و داشتیم کارهایمان را انجام میدادیم که احساس کردیم صدای موج می آید انگار که کنار دریا ایستاده باشی و دریا متلاطم باشد و یا مثل اینکه سنگی توی برکه ای بیندازی و صدایی از آن بلند شود . با خود گفتیم خدایا نکند باران دیشبی تبدیل به سیل شده و خانه زندگیمان را کنده و با خودش میبرد؟ بلند شدیم رفتیم لب پنجره دیدیم که نه بابا از این خبر ها نیست . خانه را هم یک دور زدیم تا ببینیم میتوانیم منبع صدا را مشخص کنیم یا نه ؟ که آنهم بی نتیجه بود . وقتی نشستیم یکمرتبه صدا قطع شد . انگار که آن دریای طوفانی آرام شده بود . دوباره که بلند شدیم دوباره طوفان شد و همینطوری هی صدای موج بود که میامد و دقیقا همان موقع بود که ما فهمیدیم این دریای طوفانی داخل معده ما میباشد و همینکه راه میرویم امواج به دیواره های معده بر میخورند و یک شلپ شولوپی ایجاد میشود که بیا و ببین . و وقتی که به تعداد لیوانهای چایی که در همان 3 ساعت خورده بودیم فکر کردیم به معده ی عزیز حق داده و از اینکه ایشان را تبدیل به دریاچه نموده ایم عذرخواهی کردیم  و به حال خودمان افسوس خوردیم و فهمیدیم که همان نیمچه افتخارات هم از دستمان رفت . ما ترک خواهیم کرد . قول میدهیم .


عکس نوشت : 

این آقا هم انگار به درد اینروزهای ما دچار میباشند .



بی ربط نوشت :


وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد               آه که دریای عشق بار دگر موج زد





زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 15:13




اگر سفرنامه ی ما را خوانده باشید میدانید که ما خاله ای داریم در پایتخت و نیز دختر خاله ای که تازه روانه ی خانه ی بخت گشته است . این دو خانواده راه افتاده اند و دارند میایند شهر ما . این در حالیست که ما کلی بدبختی برای این هفته داریم که عبارتند از :


1 - امتحان پایان ترم آزمایشگاه مدار داریم 


2 - امتحان میانترم هوش مصنوعی داریم


3 - یک پروژه ی ترجمه ی کوفتی داریم که تا 4 شنبه باید تحویل داده شود 


4 - باید برنامه الگوریتم 8 وزیر را بنویسیم 


از دوستان و سروران محترم تقاضا میشود اگر خاک مناسبی سراغ دارند یک گونی بفرستند برای ما , تا بریزیم روی سرمان بلکه راه چاره ای پیدا شود .




لذت

شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 15:12



من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست


تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی


خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب اســـت


اسیر خویش گرفتی بکُش چنانکه تو دانی


حافظ



پ ن :

خواندن 2 بیت شعر ناب حالم را خوب میکند خیلی خوب .



با ماسک وارد شوید . خطر دود گرفتگی

پنج‌شنبه 19 اردیبهشت 1392 ساعت 15:10



دیروز شازده پسر فرمود که گلویش درد میکند ما هم خواستیم در این راستا هوای خانه را ضدعفونی نماییم . پس یک مشت اسپند برداشتیم ریختیم توی ظرف مربوطه و دودش کردیم .

نا گفته نماند که بعدش باید چراغ مه شکن می بستیم به خودمان و در منزل طی طریق مینمودیم تا به در و دیوار اصابت ننماییم . آقا یک فضای عرفانی درست کرده بودیم بیا و ببین . یعنی جان می داد بنشینی و زار بزنی و استغفار کنی . 

سرانجام از آنجایی که چراغ مه شکن در خانه نداشتیم مجبور شدیم گوشه ی پنجره را کمی باز نماییم و دود و دم حاصله را ول بدهیم قاطی هوای شهرمان .

ما همینجا از همشهریان عزیزمان پوزش میخواهیم زیرا دیروز تاثیر بسزایی در آلودگی هوای شهرمان داشتیم.





( تعداد کل: 14 )
   1       2    >>