یک جغد بالقوه

چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 00:59


داریم با خودمان فکر میکنیم این قالب نوینی که برای وبلاگمان برگزیده ایم خیلی با خودمان تناسب دارد . یعنی اگر امکانش وجود داشت بدون شک زندگی جغد واری را برای خودمان انتخاب مینمودیم .

مثلا ما خیلی دوست داریم مثل جغد ها شبها را بیدار بمانیم و روزها بخوابیم منتها نمیتوانیم زیرا در خانه یک عدد شازده داریم که سحرگاهان همراه گنجشکان بیدار میشود و جیک جیک راه می اندازد و اینجاست که نقشمان از یک جغد به مادر یک گنجشک گرسنه تغییر می یابد . تازه الان تحقیق کردیم و دیدیم که جغدها قدرت بینایی و شنوایی بالایی دارند .دیدید اینهم یک شباهت دیگر . خیلی دوست داشتیم که شازده هم این دو قدرت را به اندازه ی ما داشت ولی به دلیل ارٍث بردن ژنهای بابایش عینکی شده است . در مورد قدرت شنوایی شازده هنوز به قطعیت نرسیده ایم زیرا یک موقع هایی هست که میگوییم بچه جان اتاقت را مرتب کن بچه جان دستهایت را بشور بچه جان مسواک بزن ولی شازده هیچ عکس العملی نشان نمیدهد بعد یک موقع هایی هم هست که میگوییم بچه جان در یخچال بستنی هست یعنی هنوز جمله مان تمام نشده شازده چوب بستنی را تحویل میدهد . 

گویا از بحث جعد گونه بودن منحرف شدیم برگردیم به اصل مطلب .

البته ما با جغدها یک سری تفاوتها هم داریم  مثلا اینکه جغد ها نمی توانند چشمان خود را حرکت دهند بنابراین مجبورند گردن مبارک را به راست و چپ بچرخانند تا سوژه های مورد نظرشان را ببینند اما ماشاللا هزار ماشاللا چشمهای ما میتواند 360 درجه بچرخد و موقعیت شازده  را شناسایی نموده و مچ او را بگیرد .

یک تفاوت مهم دیگرمان هم این است جغد ها موش میخورند ولی ما فعلا علاقه ای به بلعیدن موش نداریم البته در مورد آینده نمیتوانیم اظهار نظر کنیم 



نکاتی در مورد سکوت کبری

شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 00:56


شنیده ایم که وقتی انسان پا به دوران کهولت میگذارد یاد ایام کودکی در او زنده گشته و تمامی صفات کودکی او شروع به خودنمایی مینماید . 

در این راستا عرض شود به حضورتان که ما از همان اولش هم حرفمان نمی آمد .کلا جزو آن دسته از آدمها نبودیم که میتوانند در مورد جرز دیوار گرفته تا تلسکوپ فضایی هابل صحبت کنند تازه در اثر تلاشهای همسر جان خیلی پیشرفت کرده ایم و به موقعیت کنونی رسیده ایم ولی باز هم بیشتر مواقع  دوست داریم در نقش یک دیوار باشیم تا یک رادیو . 

مجددا در همین راستا عرض شود که ما از همان اولش نوشتنمان هم نمی آمد نشان به همان نشان که تمامی انشاهای دوران تحصیلی مان را بر عهده ی پدر بزرگوارمان می گذاشتیم البته میتوانستیم بنویسیم ها فقط اشکالش این بود که حرفهایمان در 2 سطر تمام میشد تازه اگر با خط درشت در اول نوشته مان پاراگراف معروف ِ  "منت خدای را عز و جل  ... " می نوشتیم باز هم به زور 6 سطر میشد بنابراین پدرمان مجبور بود هر هفته برای ما در مورد علم برتر است یا ثروت و بهار را تشریح کنید و زمستان چیست و چرا  میوه های تابستان آبدار است و آیا تعطیلات خود را گذرانده اید و ... انشا بنویسد .

اینها را گفتیم تا بگوییم از آنجایی که  با هر نفسی که فرو میرود یک قدم به کهنسالی نزدیک میشویم , ممکن است در آینده ای نه چندان دور پستهایی به شکل زیر منتشر کنیم

 

عنوان : ...

متن :

 ............

.................؟؟؟؟؟ ...... !!!! 

....... !!!! ؟؟؟؟

.............  . (نقطه ی آخر به منزله ی پایان سطر است با مطلب اشتباه گرفته نشود)


به همین دلیل به دوستان و سروران گرامی توصیه میشود در این چند سالی که باقیست تا ما به سکوت کبری فرو برویم کاملا ما را شناخته و به اخلاق و روحیاتمان واقف باشند تا به محض برخورد با پستهایی همچون پست فوق دچار سردرگمی نشوند و درک نمایند که منظور ما چیست و در ذهن پریشانمان چه میگذرد . پیشاپیش از همکاری شما صمیمانه سپاسگذاریم .


پ ن :

........

...........

..




غزل

یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 00:54


مه من هــنـــوز عـشــقـت دل مــن فـــگـار دارد 

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد؟


نه بـلای جـان عاشــق شـب هـجر تـسـت تنها

که وصــــــال هــم بـــلای شـــب انتظـــــار دارد 


تو که از پی جـوانی همه سرخوشی چه دانی

که شـــراب نا امــیـــدی چــقـــدر خـمــار دارد؟


نه به خــود گـرفتـه خـسـرو پـی آهـوان ارمــن

که کـمـنـد زلـف شـیـریـن هـوس شـکــار دارد


مــژه ســوزن رفـو کـن , نــخ او ز تـار مــو کــن

که هنـوز وصـلـه ی دل , دو سه بخیه کار دارد


دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه تـرانـه هـای مـحـزون کـه بـه یـادگـــار دارد


غـــم روزگــار گــو رو پــی کار خـود کـه مــا را

غـــم یــــار بـی خــیــال غــم روزگــــــــار دارد 


گــل آرزوی مـن بـیـن که خـزان جـاودانـیست

چـه غـم از خـزان آن گـل که ز پـی بـهار دارد


دل چون تـنـور خواهـد سـخـنـان پـخـته لیکن

نــــه هـــمــه تــنـور سـوز دل شـــــهریار دارد


استاد شهریار


پ ن :

فعلا حرفمان نمی آید . 

 


خود تحویل گیری حاد

سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 00:50




بر پا شوید و قر به درون کمر کنید

از شدت قر , آن کمر خود فنر کنید

شادی کنید و دست زنید و بقهقهید

از هر چه درد و رنج که باشد حذر کنید

روزی ست بس مبارک و میمون بدین جهت

افعال خود  مشابه شــق القــمر کنید

بهر تولد این بنده ی حقــــــــــیر

تبریکها بگفته , سخن مختـــــــصر کنید


میلاد آفتاب تابناک آسمان هذیان گویان و اسطوره ی عالم پریشانان بر خودمان و تمام جهانیان علی الخصوص پریشان ذهنان مبــــــــــــارک بــــــــــــــــــــاد . اسطوره ای که قرار بود افتخار جهان و جهانیان باشد اما به دلیل پنچر شدن چرخ گردون  تبدیل به هذیانگویی شد تا مرهمی بر دل و جان پریشان نهادان باشد .

 

**************************

30 ساله شدیم . 30 ســــــــــــــال !!!!!!!!!!!!!! اصلا یادمان نمی آید این 30 سال را کی زندگی نموده ایم ؟ احساس میکنیم که قرار است از فردا در یک سراشیبی تند بیفتیم و به سوی نقطه ی پایان قل بخوریم . اصلا انتهای روحیه ایم ما ! دیدیم زیادی داریم به سن جدیدمان فکر میکنیم گفتیم شعری برای خودمان بسراییم بلکه بر روحیاتمان تاثیر مثبت گذارد اما همانطور که در ابتدای مطلب مشاهده میشود به جای شعر یک عدد معر سرودیم که حتی به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد .

وقتی که دیدیم سرودن شعر هم در احوالاتمان موثر نشد تصمیم گرفتیم برای خودمان یک برنامه ویژه ترتیب دهیم . این برنامه بسیار مفرح و در عین حال رمانتیک است .

برنامه از این قرار است که بلند شویم , بشوریم , بسابیم , گردگیری کنیم , جارو بکشیم , اتاق جنگ زده ی شازده را مرتب کنیم , برای خودمان کیک بپزیم و رویش را تزئین کنیم, بعد برویم خرید کنیم و برگردیم و خلاصه همه چیز را مرتب کنیم تا وقتی شب مهمانان سر میرسند خانه مثل دسته ی گل بوده و همه چیز آماده باشد . مهمانان هم که معرف حضور میباشند میم شین جان اینها و خانواده ی بنده . وای که از فکر کردن به این برنامه قند توی دلمان آب میشود . اصلا برنامه نگو باقلوا بگو .

تازه دردناک ترین بخش ماجرا از این قرار است که ما کادوی همسر جان را دقیقا یک هفته قبل دریافت نموده و در عرض 2 ساعت چنان هاپولی اش کردیم که حتی 100 تا تک تومنی هم از آن باقی نمانده است . (شیون فراوان)

از طرف دیگر شازده هم از ما قول گرفته که هدایای دریافتی به صورت فیفتی/فیفتی و کاملا عادلانه بین ما و ایشان تقسیم شود .


سرتان را بیشتر درد نیاورم خلاصه اینکه تولدمان مبارک 

 


ادامه مطلب ...

چاله داران

سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 00:42




آخر دردمان را به که بگوییم؟ خداوندا این رسمش است؟؟؟ نه جان ما این رسمش است؟؟؟؟

چشمان شهلا که ندادی ! ابروی کمان که ندادی !  دماغ قلمی که ندادی ! زلفان کمند که ندادی ! قد و بالا هم که الحمدلله از بیخ و بن ندادی  !

لا اقل چند تایی چاله چوله می انداختی رو صورتمان ! آخر این انصاف است ؟ 

به بندگان نظر کرده ات چاله دادی اندازه ی چاه ! آنهم چه چاهی , ماشاللا آنقدر عمیق است که عنقریب نفت از آن فوران کند .

آنوقت به ما هم یک خط داده ای در حدود نیم سانت که آنهم اگر زور بزنیم و خیلی به خودمان فشار بیاوریم و  از ته دل بخندیم شایــــــــــــــــــــد ظاهر شود .

ای بابا !


به دوستانی که مطلب را نگرفته اند توصیه میشود به ادامه مطلب رفته و آنجا مطلب را بگیرند .


 
ادامه مطلب ...

جدال نابرابر

دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 00:39


شازده پسر نامرد است . داشتیم با هم فوتبال بازی میکردیم . ما تک نفره هم مهاجم بودیم و هم دروازه بان ولی ایشان برای خودشان دروازه بان داشتند تا مبادا  از مامان جانشان گل بخورند . 

تصویر زیر , تصویر دروازه بان تیم شازده پسر است .





چمدان

پنج‌شنبه 3 مرداد 1392 ساعت 00:38


آی رفیق

میشود بیایی کمکم کنی ؟ 

من چمدانم را گم کرده ام

میشود کمکم کنی تا پیدایش کنم؟؟

نمیدانم چمدانم را در کدام سفر دلتنگی جا گذاشته ام 

رنگش را می پرسی؟؟؟

نمیدانم ! شاید سبز بود شاید سرخ , یادم نمی آید .

رنگش را میخواهی چکار؟؟؟ 

فقط کمک کن تا پیدایش کنم 

آنوقت پُرَش کنیم از بال های رنگارنگ و با هم پرواز کنیم .

به کجا؟؟؟؟

خوب معلوم است ! به جایی که دیگر در آن دلتنگی نباشد 

تا مجبور نباشم دوباره چمدانم را جا بگذارم .

برویم جایی که هر وقت دوست داشتیم باران ببارد و هر وقت اراده کردیم رنگین کمان پل بزند در آسمانش .

راستی فقط یادمان باشد 

به پای پرستو ها دعوتنامه ای ببندیم و بفرستیم سوی مردمانی که باران را می فهمند .