از عاشقانه های یک ذهن پریشان

سه‌شنبه 30 مهر 1392 ساعت 11:16


جانم برایتان بگوید که ما ۱۵ سال بیشتر نداشتیم که بقال محله مان یک دل نه صد دل عاشق ما شد .

آن موقع ها که خوشتیپ های محله شلوار جین راسته میپوشیدند ٬ بقال محله ی ما یک شلوار مشکی میپوشید با ۱۲ پیله در سمت راست شلوار ٬ ایضا ۱۲ تا هم در سمت چپ شلوارش.با کفشهایی به رنگ نارنجی و پیراهنهایی با رنگ غالب قرمز و نقوش گلمنگولی یعنی یک گلمنگولی میگوییم یک چیزی میشنوید هااااا . اصلا زبان قاصر بود از توصیف نقوش پیراهن ایشان .

آن موقع ها ما یک بچه مدرسه ای بیش نبودیم .لباس مدرسه مان سرتا پا خاکستری رنگ بود یک مقنعه ی خاکستری خیلی تنگ هم سرمان میکردیم که با اینکه کمی باعث انسداد مجاری تنفسی مان میشد امااااا از بیرون آمدن کمند گیسوانمان جلوگیری میکرد و نمیگذاشت که خدایی نکرده زلفی بر باد داده باشیم . بقال محله موقع بازگشت ما از مدرسه ٬ همانند یک مجسمه ی مینیاتوری رنگارنگ بیرون مغازه می ایستاد و گردنش را یک وری کج میکرد و ما را تماشا مینمود و سعی میکرد با ناوک مژگانش تیری به سمت قلب ما بیندازد . 



ادامه مطلب ...

اگر بار گران بودیم رفتیم

دوشنبه 29 مهر 1392 ساعت 11:12


عرضم به حضور منورتان که همسر جان ما یک پیراهنی داشت ٬ همسر جان ما آن پیراهنش را خیلی دوست داشت ٬ پیراهن نامبرده متشکل از نقوش چهار خانه بود .خانه هایش هم متشکل از رنگهای سرخ و سیاه و سفید بود . پیراهن نامبرده وقتی امروز از داخل ماشین لباسشویی بیرون آمد کمی تا قسمتی تشکیلاتش به هم خورده بود زیرا به جای خانه های سرخ و سیاه و سفید ٬ از خانه های سرخ و سیاه و آبی کاربنی تشکیل یافته بود .


خب حالا زود تند سریع ٬ هر کس که آمده و لباس آبی کاربنی اش را انداخته توی ماشین لباسشویی ما ٬ بیاید خودش به گناهش اعتراف کند . ما هم قول میدهیم که برای مجازاتش تخفیف قائل شویم و نگذاریم که همسر جان ایشان را به قتل برساند .

 

پ ن :

اصلا به ما چه ؟؟؟؟؟ میخواست با یک ذهن پریشان وصلت نکند !!!



استرس اش منو کشته !

شنبه 27 مهر 1392 ساعت 11:13


رفته بودیم خانه ی مامان جانمان . از روزهایی بود که شازده دچار فوران انرژی شده بودند و هی همینطور انرژی بود که به اطراف می پراکندند .

ما هم نشسته بودیم و داشتیم به خودمان فشار میاوردیم که کاسه ی صبرمان را کنترل کرده و مانع از سر ریزی اش شویم .

اما بالاخره کنترلمان تمام شد و عنان اختیار از کف دادیم و فریادی بنفش کشیدیم . خارج شدن آن اصوات از گلوی ما همانا و جیم شدن شازده باسرعت ۱۵۰ از مقابل چشمانمان همانا .

بعد هم خواهر کوچکترمان آمدند و اندر احوالات رفتار با فرزند برای ما سخنرانی نمودند و گفتند که ما نباید داد و فریاد کنیم زیرا تاثیرات بسیار مخربی روی روحیات فرزندمان خواهد داشت و ممکن است که شازده دچار استرس بشوند .

پس از اتمام سخنرانی خواهر جانمان ٬ ما کم کم داشتیم دچار وجدان درد میشدیم که شازده درست به شکل زیر و در حالی که سرود جدیدشان را میخواندند مقابل چشمانمان ظاهر شدند .

     emoticon emoticon emoticon emoticon emoticon

 

سرود جدید : خوشحال و شاد و خندانم ..... 



 

آی فسفر می سوزونه !

شنبه 20 مهر 1392 ساعت 11:10


ذهن شازده این روزها مثل ذهن مامان جانشان مغشوش است . در اثر تماشای یکی از برنامه های کودک منتسب به کانال اجنبی ٬ ایشان صبح و شام به این موضوع فکر می کنند که چطور میتوان داخل آینه رفت و بعد از آن خارج شد . هرچه هم که ما میگوییم بچه جان آنها جلوه های ویژه بوده و صحت ندارند ٬ به خرجشان نرفته و همچنان ساعتها به تفکر و تفحص و مکاشفه می پردازند .

اگر شازده به همین منوال پیش روند ٬ یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت جهت عبور و مرور در آینه . حالا ببینید کی بهتان گفتیم .



شارژ ایرانسل

چهارشنبه 17 مهر 1392 ساعت 11:08


طرف آهنگ جدید خوانده آنوقت اسم آهنگش را گذاشته "شارژ ایرانسل".البته اینکه شارژ گفته شده ۱۰۰۰ تومانی ست یا ۲۰۰۰ تومانی یا ۵۰۰۰ هزار تومانی٬ همچنان در پرده ای از ابهام باقی مانده است .

در این راستا خوانندگان محترم میتوانند از عناوین پیشنهادی یک ذهن پریشان جهت نامگذاری آهنگ هایشان استفاده نمایند .


۱ - دیگه شارژم تمومه

۲ - قد و بالای ایرانسل رو بنازم

۳ - دیکه عاشق شدن ٬ شارژ خریدن فایده نداره

۴ - بی ایرانسل هرگز

۵ - شارژهایت را برای با تو بودن دوست دارم

۶ - همراه اولم آرزوست

۷ - لعنت به شارژ

۸ - بوی خوش شارژ

۹ - سکوتم از رضایت نیست شارژ ندارم

۱۰ - چرا خط ت ایرانسله ؟؟؟؟


و قس علی هذا !



تازه بعدش برگشته میگه پس باید خیلی دقیق ترجمه کنم!

سه‌شنبه 16 مهر 1392 ساعت 11:06


۱- خدا جان دید که ما خیلی سر این هوای صبحگاهی و ظهرگاهی و شبانگاهی غر زدیم به هواهای بدبخت دستور داد که با هم توافق نمایند و بدینگونه هوای شهر ما در تمامی ساعات امروز بس ناجوانمردانه سرد بوده است .

۲- همسر جان وقتی دیدند ما پروژه مان را خیلی اساسی خوابانده ایم و اصلا به روی مبارکمان هم نمی آوریم گفتند یکی از پرسنل کاری واحد بغلی شان کار ترجمه انجام میدهد ٬ ما هم از خدا خواسته پروژه را انداختیم گردن دختر خانم٬ بعد دیروز دخترک زنگ زده و میپرسد شما اصل مقاله را میخواهید به استادتان تحویل بدهید یا ترجمه اش را ؟


خداوندا خودت ما را عاقبت به خیر بفرما !



مرا صبر است تا گردی تو هشیار

یکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 11:05


همه بد هستند فقط من خوبم . (نتیجه ی حاصله از فرمایشات همسر جان)

 

حالا ماشین حساب گذاشته ایم جلویمان و داریم حساب میکنیم ببینیم دقیقا چند سال میتوانیم با صاحب تصورات فوق سر کنیم و خودمان را حلق آویز ننماییم.


پ ن :

در اینگونه مواقع چاره ای جز این نداریم که برویم سراغ فولدر هندی مان . واللاااااااا !!



 

( تعداد کل: 15 )
   1       2       3    >>