خمارم آقا خمارررررررر

دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:29



چند هفته پیش گوشی مان پکید , چند روز پیش لپ تاپ مان ترکید ، حالا منتظریم دو تا نارنجک هم بیفتد جلوی پای خودمان ، خودمان هم انا لله و انا الیه راجعون شویم !


نکته مهم :

1 - محل پست گذاری خانه ی مامان جان مان . 

2 - وسیله پست گذاری لپ تاپ خواهر جان مان .




مصدوم آماده است

جمعه 26 دی 1393 ساعت 00:29


دیشب وقتی داشتیم میخوابیدیم با خودمان گفتیم فردا صبح خوب میشود ! صبح همین که پایمان را گذاشتیم زمین ، فریادمان رفت به آسمان . 

همانطور لی لی کنان اعمال صبحگاهی را انجام دادیم و راهی محل کار شدیم و در همان وضعیت یک لنگه پا ، با کل همسایگان ساختمان آشنا شدیم . حالا چرا همه ی همسایگان تصمیم گرفته بودند که درست همزمان با ما در راه پله ی ساختمان حضور پیدا کنند خدا میداند . به هرحال با خانم پریشان چلاغ آشنا شدند !

همسر جان گفتند می آیند دنبالمان تا ببرندمان پیش طبیب . ما هم تا ظهر برای خودمان خیالبافی کردیم و گفتیم که حتما مچ پایمان از سه جا ترک برداشته و از دو جا شکسته است و به امید خدا طبیب خواهد گفت خانم پریشان شما باید 4 ماه در گچ بمانید و  5 ماه استراحت مطلق بفرمایید و تنها حق تردد به مستراح را دارید و این حرفها ! ما هم با خیال راحت میتوانیم فلنگ را ببندیم و بی خیال شغل و شاغلی و موقعیت اجتماعی و ... بشویم . 

رفتیم و یک بار از اینور پایمان و یکبار از آنور پایمان عکسی گرفتند و جناب طبیب تشخیص دادند که گویا تاندون مچ پایمان زیادی کش آمده است و یک باندِ کشی از این رنگِ بدنها پیچیدند دور مچ مان و گفتند که خوش آمدید ، فقط یکی دو روزی زیاد رویش فــــشار نیاورید ! 

واللا اعضای بدن هم اعضای بدنهای قدیم ، می فهمیدند که کی باید مریض بشوند . اعضای بدن های جدید بی شعور هستند نمی فهمند که اگر قرار است که مریض بشوند باید وسط هفته مریض بشوند تا صاحب شان بـتوانـد یـک تـعطیلی برای خودش جور کند . می ایستند درست آخر هفته موقع تعطیلی ، خودشان را تعطیل می کنند . خیلی بی شعورند خیلی !


پ ن : 

تنبل و از زیر کار در رو و فرصت طلب و اینها هم خودتان هستید . ما فقط مضطرب هستیم همچنان !



گوشی سامسونگ s5 طلایی خر است !

دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 21:50



آقا آن روز که داشتیم آن پست ملاقه و ته دیگ و اینها را می نوشتیم عمرا فکر نمی کردیم که چنان هفته ای در پیش رو داشته باشیم . خداوند منان وقتی چشمش به آن پست افتاد گفت پریشان جان گویا خوشی زده زیر دلتان و باز زیادی دارید غر غر میکنید ؛ یک حالی از شما بگیریم که آن سرش ناپیدا . 

و اینگونه بود که ما هفته ی گذشته طی یک تماس تلفنی یک پیشنهاد کاری دریافت نمودیم . دریافت نمودن پیشنهاد همانا و پرواز بر فراز ابرها همانا . در دلمان گفتیم خدایا دم شما گرم . کاش زودتر اینچنین پستی مینوشتیم برایتان . خدای منان هم از آن بالا داشتند ما را نگاه میکردند و به خوش خیالی ما می خندیدند و در دلشان می گفتند پریشان جان آماده باش که می خواهیم شما را با ابعاد تازه ای از خودتان آشنا کنیم .

آقا ما با کله پیشنهاد کاری را قبول کردیم و حالا یک پریشان ِ کارمند یا کارمند پریشان هستیم که شبها از زور استرس نمیتوانیم بخوابیم و صبحها با صورت باد کرده و چشمانی به اندازه ی چشم پشه سر کار می رویم . البته اگر دلیل اینهمه اضطراب را جویا شوید باید خدمت با سعادت تان عرض نماییم که خودمان هم نمی دانیم ! یعنی انگار بین روح ما و پدیده ی اضطراب خطبه ی عقدی جاری شده است و این دو همانند زوجهای تازه به هم رسیده چسبیده اند ور دل همدیگر . امید است که به مرور زمان این دو از ور دل همدیگر جدا شوند و ما به شرایط روحی نرمال ِ پریشانی دست یابیم .

آقا ما در این چند روز توانستیم به شناخت بهتری از ذات مبارک خودمان دست بیابیم . مثلا ما فهمیدیم که رسیدن به موقعیت اجتماعی در افقهای دید ما اصلا به چشم نمیخورد . ما فهمیدیم که انگیزه مان برای دستیابی به شغل فقط و فقط دستیابی به چرک کف دست بوده و موقعیت اجتماعی و این چیزها برایمان کشک است . ما دریافتیم که یک آدم بی سر و زبان ِ پریشان را چه به اشتغال در بخش فروش !  همچنین ما فهمیدیم که رئیس مان آدم بسیار خوبی است که ما را با این شرایط مان استخدام نموده است .

یک خاطره هم برایتان تعریف کنیم و زحمت را کم بنماییم . آقا روز اولی که از سر کار برگشته بودیم در فلج روحی به سر میبردیم . بعد از خوابیدن شازده با خودمان گفتیم بنشینیم یک فیلم تماشا کنیم شاید این استرس لعنتی کمی از ما دور شود . از آنجایی که تعریف gone girl جناب فینچر را بسیار شنیده بودیم تصمیم گرفتیم که فیلم مزبور را تماشا نماییم . بعد از اتمام فیلم گفتیم پریشان خاک بر سرت با این انتخاب فیلمت ! آخر آدم در این شرایط بحرانی ِ روحی gone girl می بیند ؟ حالا اگر خودت تبدیل به یک gone girl بشوی چه کسی پاسخگو خواهد بود ؟؟ خلاصه اینکه از ما به شما وصیت در روز اول کاری تان فیلم های چالش بر انگیز تماشا نکنید . فوقش یک چهار چنگولی تماشا کنید و بگیرید بخوابید ! والسلام 


پ ن :


1 - این پست در طی چهار روز متوالی و به صورت تکه تکه نوشته شده است ؛ دیگر خودتان به بزرگی خودتان ببخشید .

2 - عنوان مطلب هیچ ربطی به خود ِ مطلب ندارد و مربوط به بخش برچسب هاست که سر جای خودش جا نشد ! 

3 - حالا ما وقت نمی کنیم که به شما سر بزنیم , شما هم نباید به ما سر بزنید آیا ؟؟؟؟؟

4 - قهر نکنید قول میدهیم به زودی سر بزنیم .


 


یک جوجه کارمند 3 روزه

جمعه 19 دی 1393 ساعت 23:49



به قول کارمندهای باسابقه : شنبه خر است و این حرفها !


پ ن :

به محض یافتن فرصتی جهت خاراندن سر ، اهم اخبار تقدیم حضورتان خواهد شد .



بوش میاد

جمعه 12 دی 1393 ساعت 00:41



خداوند حکیم و عادل و قادر و توانا ، لطفا با آن ملاقه ی دم دستتان زندگی ما را یک همی بزنید ، گویا دارد ته میگیرد !



همه ش تقصیر شازده بود

دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 23:38



درست همین امروز صبح بود که بعد از فرستادن شازده به مدرسه نشستیم و با خودمان تفکریدیم و چند تصمیم جدید گرفتیم . 

یکی از این تصمیمات این بود که در راستای پایبندی به رژیم و اینها ، فست فود را کنار بگذاریم .

و درست همین امروز دو ساعت پیش بود که همراه با شازده دوتایی توطئه نموده و فست فود توپی بر بدن زدیم .




ماجراهای دو ماهی سفید

شنبه 6 دی 1393 ساعت 10:09



عرضم به حضور مبارکتان که ما اساساً به آب علاقـــه ی فــــراوان داریم . یعنی اگـر خداوند متعال موجودات را با توجه به روحیات شان می آفرید ، در خوشبینانه ترین حالت ما باید پری دریایی ، و در بدبینانه ترین حالت باید جلبک میشدیم . 

بچه که بودیم هی سعی میکردیم چاله ی حمام را یکجوری بگیریم که آبی در حمام جمع شود و ما در آن غوطه ور شویم ولی نمی شد ، خب بچه بودیم عقل مان نمی رسید ، البته وقتی که بزرگ شدیم باز این روش را چند بار امتحان کردیم ولی باز هم نشد ! البته آن موقع ها عقل مان می رسید ولی میل به غوطه ور شدن در ما فراوان بود . بعدها به یاد خاطرات کودکی مان افتادیم که با مامان جان مان به استخر می رفتیم و با خودمان گفتیم که دست به کار شویم و رفقا را به این امر تشویق نماییم . چون به هیچوجه دلمان نمیخواست تنهایی شناور شویم . مشکل اینجا بود که رفقای ما هیچکدام علاقه ای به غوطه ور شدن در آب نداشتند !  بانوی باران که از همان اولش تکلیفش را با ما روشن کرده و فرمود که حاضر است در رودخانه های جاری در دشت و کوه آب بازی بنماید ولی حاضر نیست پایش را به استخر بگذارد . به دومانلی که گفتیم ایشان گفتند که یک روزی با ما خواهند آمد و البته آن یک روز هنوز نیامده است . زیرا یک روز هوا گرم بود ، یک روز هوا سرد بود ، یک روز هوا ابری بود ، یک روز هوا خیلی آفتابی بود ، یک روز هوا آلوده بود ، یک روز مه آلود بود . البته یک وقت فکر نکنید که دومانلی داشت بهانه می تراشید هاااا ! نه اصلا !

در همان روزها که دومانلی یک روز سردش بود و یک روز گرمش ، ما شروع کردیم به کار کردن بر روی مغز مریم بانو ! روزی سه وعده از فواید آب و آب بازی به ایشان می گفتیم . آقا چه محنت ها که در این راه نکشیدیم ولی بالاخره تلاش ما نتیجه داد و بعد از یک سال تلاش بی وقفه ، مریم بانو رضایت دادند که با ما به استخر بیایند .

البته حالا مشکلات دیگری به وجود امده است ، هر بار که تایم ما در استخر تمام میشود مریم بانو لبه ی استخر را میگیرند و نمی خواهند از آب بیرون بیایند ، ما اول یک مقدار قربان صدقه شان می رویم و میگوییم که فرزندم وقت ما تمام شده بیایید بیرون . ولی ایشان حرف گوش نمی کنند و ما مجبور میشویم که ایشان را کشان کشان از آب خارج کنیم . در راستای این کشش هر بار یک مقداری از کاشی های لبه ی استخر کنده میشود ! بعید نیست فردا ، پس فردا به دلیل تخریب اموال عمومی دیگر ما را به استخر راه ندهند !




( تعداد کل: 9 )
   1       2    >>