X
تبلیغات
رایتل

آنچه گذشت

سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 10:44


آقا پست های سفرنامه ای فروردین 92 یادتان هست ؟ اگه نیست که یه سر بزنید یادتان بیفتد . زدید ؟ خبببببب اینبار قرار بود به عروسی داداش دخترخاله مان که میشود همان پسر خاله مان ، برویم .

برای ساعت 10 شب مقابل درب خانه مادر جانمان قرار گذاشتیم . حالا بماند که یکی از ماشین ها راس ساعت یازده و نیم رسید به درب خانه مادر جانمان . با نام خدا باز 4 عدد ماشین افتادیم پشت سر هم که به سوی پایتخت حرکت کنیم . هنوز از حد ترخص شهرمان نگذشته بودیم که دو عدد از ماشین ها گفتند ما که بنزین نداریم . احتمالا خبر نداشتند که قرار است 7 - 8 ساعت راه برویم !!!!!!! در پمپ بنزینی با صف های قشنگ و طولانی ایستادیم و بنزین ها زده شد و راه افتادیم . بعد از دو ساعتی پیمودن راه مقابل یک رستوران سر راهی توقفی نمودیم تا گلاب به رویتان مثانه های پر شده را خالی نماییم . همینطور که جلوی آن محل ایستاده بودیم که رفتگان بازگردند و نرفتگان به داخل بروند ، دیدیم مادربزرگ مان یک آقایی را مورد عنایت خویش قرار داده اند . آقای مذکور کناری ایستاده بودند و مشغول مصرف دخانیات بودند و مادربزرگ مان داشتند به ایشان هوار مینمودند که مردک جای سیگار کشیدن بیایید به کارتان برسید و آشغالهای اینجا را جمع و جور کنید چه وضعش است آخر . آن آقا هم فقط نگاه می کردند و دم نمیزدند . تا اینکه سیگارشان تمام شد و همینطور که مادربزرگ مان داشتند همچنان ایشان را ارشاد مینمودند به طرف اتومبیل خود که یک سواری شاسی بلند بود حرکت نموده و از کادر خارج شدند و مادربزرگ مان را با صورتی پوکرفیس وار بر جای گذاشتند . باز دو ساعتی حرکت نموده بودیم که یکی از ماشین ها علائمی از خویشتن دادند و بقیه را آگاه نمودند که گویا ماشین شان به پت پت افتاده است . صد متر مانده به یکی از عوارضی ها چهار عدد ماشین متوقف شدند و اهالی داخل ماشین خارج شدند و همه منتظر بودند که امداد خودرو از راه برسد . تا امداد خودرد بیاید و پت پت ماشین را برطرف کند و برود دو ساعت دیگر هم سپری شد و مسافران در طول این زمان از اگزوز باقی ماشینهای در حال رفت و آمد بهره ی بسیار برده و به طور متوسط دو سال از عمرشان کاسته شد . 

پس از آن به جز چند مورد ایست برای تخلیه مثانه و خوردن چای ، مورد هیجان انگیز دیگری رخ نداد و مسافران توانستند ساعت 11 به حول و قوه ی الهی به پایتخت برسند . 

از حواشی عروسی برای تان نمیگوییم زیرا اگر بگوییم نه اعصابی برای نویسنده و نه اعصابی برای خوانندگان باقی خواهد ماند .

روز برگشت فرا رسید . اهالی با رای اکثریت تصمیم گرفتند که بازگشت از طریق جاده شمال صورت بگیرد . قابل ذکر است که این بخش تنها بخشی بود که اهالی رای گرفته و رای اکثریت را لحاظ نمودند !

باز هم ماشینها پشت سر هم راه افتادند و سفر آغاز شد . داشتیم میرفتیم که یک تعدادی ایستادند و گفتند شب را همینجا بخوابیم . یک تعداد دیگر گفتند اینجا کجاست دیگه بابااااا گرگ میآید ما را می درد و دوباره راه افتادیم . در توقف گاه بعدی این یکی ها گفتند بمانیم اون یکی ها گفتند اینجا کجاست دیگر به درد نمیخورد که . در توقف گاه سوم اون یکی ها خودشان را زودتر رسانده و بساط را پهن کرده و خوابیده بودند و مجالی برای مخالفت این یکی ها باقی نگذاشته بودند . خلاصه که جلوی دیواری اطراق نموده و تعدادی در داخل خودرو و تعدادی در مقابل همان دیوار به خواب رفتند . نشان به همان نشان که روی دیوار نوشته بود چلوکبابی ایرج 200 متر بالاتر . آدرس دادیم که اگر خواستید بروید و از این مکان با صفا دیدن بفرمایید !!!!!!

صبح شد و باز لخ لخ کنان راه افتادیم و به سمت ماسوله حرکت کردیم . به ماسوله که رسیدیم دیدیم به طور تقریبی نصف جمعیت ایران آنجا هستند . این یکی ها گفتند خب حالا که آمده ایم برویم بالا ، آن یکی ها گفتند شلوغ است و گرم است و راهش زیاد است و ...  و باز راه افتادیم . رفتیم و رفتیم و رفتیم تا این که یکی مان ایستاد و گفت بابا بس است دیگر . یک جایی نزدیک دریا پیدا کنیم و شب را بمانیم . جایی پیدا کردیم و سرانجام توانستیم ساکن شویم . بماند که تصمیم برای چه خوردن ناهار و شام یکی از دیگر معضلات بود و چیزی که این یکی ها میخوردند آن یکی ها نمیخواستند بخورند و برعکس .

چند ساعتی کنار دریا گذراندیم  . از احوالات روحی اینجانب اگر جویا باشید دقیقا در آن زمان میخواستیم خودمان را در دریا غرق نموده و به این رنج چند روزمان پایان دهیم . در اون حد یعنی . 

شب که نشسته بودیم یک سری مورچه های دراز و دو رنگی را دیدیم که در حجم انبوه در حال تردد بودند ولی وقعی بر آنها ننهادیم و گفتیم مورچه اند دیگر . فردای آن روز سرانجام به سمت شهرمان حرکت کرده و همین که به خانه مان رسیدیم گفتیم هوم سوئیت هوم و نفس راحتی کشیدیم . بار و بندیل را باز کردیم و دوشی گرفتیم و خوابیدیم . صبح که بیدار شدیم دیدیم روی پیشانی مان زخمی وجود دارد انگار که پنجول بر آن کشیده باشند . شازده را بررسی کردیم و روی صورت ایشان نیز پنجول هایی مشاهده نمودیم . در طی چند ساعت متوجه شدیم که کل افراد همسفرمان همه شان در نقاط مختلف پنجولی گشته اند . و در آخر پس از بررسی های فراوان متوجه شدیم آن جاهای پنجولی متعلق به همان مورچه ها می باشند که نام مستعارشان دراکولاست . حالا خانوادگی نشسته ایم و منتظر برطرف شدن عوارض ناشی از دراکولا هستیم .


نکته ی مهم :

مسافرت خانوادگی بروید آنقدر کیف دارد !!!! هرچه تعداد نفرات بیشتر کیفش بیشتر !!!!


پ ن :

1 - آغاز سال تحصیلی بر مادران گرامی باد . :)

2 - بازگشت لپ تاپ عزیزمان بر خودمان مبارک باد .



نظرات (3)
یکشنبه 9 مهر 1396 ساعت 20:51
پ. ن:
2. بیشتر بنویسید پس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعی مان را خواهیم کرد خواهرم
یکشنبه 9 مهر 1396 ساعت 20:50
واقعن 4 تا ماشین با هم رفتید؟ خیلی وقت بود چنین تجربه ای رو نداشتید یادتون رفته بود چه فاجعه ایه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله خیلی وقت بود و البته تا مدتها بر لوح خاطرمان باقی خواهد ماند .
سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 11:04
خیلی باحال بود، چه خوب که هنوز طنز می نویسی. دلم برای طنز نویسی ات تنگ شده بود....کلی خندیدم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد