عناوین یادداشت‌ها 

  • از مصائبی که داریم (دوشنبه 2 مهر 1397 20:50)
    روز دوم مدرسه شازده : مامااااااااااااان بیا اینا رو از من بپرس و دفترش را به دست پریشان می دهد . پریشان : مترادف این لغاتی که می پرسم رو بگو . ضعیف شازده : ضعف ، مستضغف . پریشان : فرزندم اون مستضغف نیست ، مستضعف ئه . شازده : نه درسته . پریشان : بچه جان اون غین نیست عین ئه . اگه غین بود که بقیه ش هم میشد ضغیف و ضغف !!...
  • 365 (یکشنبه 1 مهر 1397 23:13)
    با عرض سلام اولا : از آنجایی که ما همیشه آنقدر سر پیدا کردن عنوان وقت تلف می کردیم که یادمان می رفت اصل مطلب را بنویسیم ، تصمیم گرفتیم زین پس هر جا به در بسته خوردیم نگاهی به عد مطلب منتشر شده بیندازیم و همان را بکوبانیم جای عنوان . پس به 365 امین مطلب این وبلاگ خوش آمدید . دوما : خبر سخت و تکان دهنده بود . دومانلی...
  • به مادرانی که عینک نزده اند اطمینان نکنید (جمعه 5 مرداد 1397 02:49)
    1 - میم شین خبر میدهد که به عروسی پسر دوستش دعوت شده ایم . تاریخ و ساعت میپرسیم که می گوید فلان روز از ساعت 4 تا 8 . روز مذکور فرا میرسد و از آنجایی که میم شین شدیدا معتقد است که زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است ساعت سه و نیم به تالار عروسی می رسیم . ورودی تالار به طرز عجیبی خلوت است . وارد میشویم . یکی از پرسنل سرش را...
  • یک ذهن پریشان به تمام معنی (جمعه 29 تیر 1397 04:14)
    بعد از این همه مدت ، خب آدم یادش می رود که چطور مطلب را شروع و تمام کند . حالا نه اینکه مطالب قبلی خیلی سر و ته داشت !!!! عارضیم به حضور مبارکتان که در برهه ای از تاریخ زندگی مان به سر می بریم که زمان و زمین تاریک است ، صبح و شام تاریک است ، قلب و روح مان تاریک است . شاید گاهی اوقات نور شمعی ، کورسویی بتاباند ، اما...
  • house md (یکشنبه 6 خرداد 1397 00:26)
    دکتر هاوس رفت که در بیمارستان روانی بستری بشه . لحظه ی آخر برگشت و به ویلسون نگاه کرد . نمیدونم اشکی که از چشمم چکید به خاطر هاوس بود یا ...
  • دیدمت بوییدمت بوسیدمت در خواب (دوشنبه 27 فروردین 1397 01:11)
    سلام بر دوستانی که هنوز سرسختانه به وبلاگ بنده ی حقیر سر میزنند . راستش میخواهم که بنویسم اما میگویم بنویسم که نهایتش چه بشود ؟ که کجا را فتح کنم ؟ اصلا از چه بنویسم ؟ از دهن کجی روزهایی که مصرانه به تکرار میگذرند ؟ حالم بد نیست اما خوب هم نیست ، بیقرار است . حالم تشنه است . از دیوانگی هایم کم شده که اگر کم نشده بود...
  • اعلام موجودیت مقاومتی (شنبه 12 اسفند 1396 12:15)
    باسلام و درود خدمت خوانندگان عزیز ( البته اگر خواننده ای باقی مانده باشد ). امیدوارم حالتان خوب و دماغتان چاق باشد . اگر از حال ما بخواهید ملالی نیست جز خانه ای که همینجوری زل زده به چشمهای ما و منتظر تکانیده شدن است . ما هم همینطور زل زده ایم به چشمهای خانه و به شدت داریم مقاومت می کنیم . و اگر با همین فرمان پیش...
  • سر کین داری ای چرخ (یکشنبه 24 دی 1396 18:21)
    یکی در کشتی ، یکی در بین چهاردیواری این روزها مرگ چه آزاد در سرزمینم پرواز میکند .
  • باد و باران ، دست طوفان ، می کشد بر شبم تازیانه (شنبه 23 دی 1396 02:57)
    بغض های فرو خورده تان را هر جور که هست بشکنید وگرنه روزی آنها شما را خواهند شکست . بغض چند ماهه ی من امشب با آهنگ باز باران از گروه پالت شکست .
  • در دست هایم زمستان جاری ست (پنج‌شنبه 21 دی 1396 03:13)
    دو تا بلوز و یک کت بافتنی روی هم پوشیده ایم که شاید بتوانیم به سوزی که داخل استخوانهای دستمان جاخوش کرده غلبه کنیم و کپه ی مرگ مان را بگذاریم و بخوابیم ایشالاااا .
  • از سری ترانه های فاخر شماره ی نمیدونم چندمی ! (چهارشنبه 20 دی 1396 16:19)
    قبل از اینکه ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید شدیدا تاکید میکنیم که این لینک را دانلود و تماشا نمایید تا عمق فاجعه دست تان بیاید و بدانید که ما داریم دقیقا در مورد چه چیز صحبت میکنیم ! داشتیم تو خانه می چرخیدیم که رفیق مون مریم بانو پیغام دادند که پریشان زود باش بزن اون کاناله . تلویزیون رو که باز کردیم چشمتون روز بد...
  • واقعا چرا ؟ (شنبه 16 دی 1396 21:53)
    دوستان عزیز آیا کسی اطلاع دارد که چرا یکهویی آمار بازدید این وبلاگ از دو رقمی به سه رقمی تبدیل شده است ؟ والا ما هر قدر فکر میکنیم در مخیله مان نمی گنجد که یک شبه اینقدر سلبریتی و اینا شده باشیم . آیا این وبلاگ جایی معرفی شده و خودمان خبر نداریم ؟ لطفا اگر اطلاعاتی دارید ، رو کرده و پریشانی را از نگرانی برهانید . با...
  • از علائم بهبود یک ذهن پریشان (شنبه 16 دی 1396 15:34)
    1 - پای چشم راست یک ذهن پریشان چیزی به اندازه ی نخود سبز شده بود . ذهن پریشان هی صبر کرد و صبر کرد که نخود خودش راهش را بکشد و برود ولی نخود مذکور رفتنی نبود . پریشان که چاره ای برایش نمانده بود تلفنی از یکی از طبیبان وقت گرفت . دومانلی به پریشان گفت که او را در رفتن به نزد طبیب همراهی میکند . روز موعود فرا رسید و...
  • شاید ندانید اما ... (سه‌شنبه 5 دی 1396 21:50)
    سرد شده بودم ، سنگ شده بودم ، مرده بودم . اشکی نمانده بود و خشکیده بودم .آسمان و زمینم سیاه بود و روزگارم سیاه تر . مثل پری بودم که به گردابی کشیده شده است . از من ، منی نمانده بود .چه شد و چه بر من رفت و چه کشیدم را فقط خودم میدانم . اینکه چطور مردم و زنده شدم را من میدانم . اینکه چطور آتش گرفتم و سوختم را فقط من...
  • از ماجراهایی که داریم (شنبه 6 آبان 1396 13:52)
    شازده کیف مدرسه اش را داخل اتاق پرت می کند و می گوید : مامااااااااان یه خبر فوری ! - چی شده ؟ - امروز که خانم معلم مون اومده بود اصلا حال نداشت . موقعی هم که میخواست از جاش بلند بشه سخت بلند می شد . یه بارم کمرشو گرفت . منم با خودم گفتم حتما کمرش درد می کنه . بعد زنگ تفریح آقای مدیر و خانم ... اومدن دم در کلاس مون و...
  • بعدا نوشت برای پست قبل (چهارشنبه 3 آبان 1396 22:07)
    چیکارش کردین استاد رو . قهر کرده گفته میخوام از فضای مجازی برم . کاریش نداشته باشین بابا گناه داره .
  • آخ آخ آخ (دوشنبه 1 آبان 1396 22:49)
    1 - آقای ملکی عزیز ، به جان شما نباشد به جان خودمان ، جوری منتظر کار جدید شما هستیم که خودتان آنطور منتظرش نیستید . در این بین از شما بسیار گله مند نیز هستیم . درست نیست که انسان ملت را معتاد آثار خود بکند و سپس کم کاری برگزیند . عاجزانه خواهشمندیم که طرفداران خود را بیش از این نیازارید و حداقل ماهی یکبار اثری از خود...
  • برسد به دست خانم اینترنتی (دوشنبه 1 آبان 1396 16:36)
    آقا یاد یکی از خاطرات این سفر اخیرمان افتادیم . ایستاده بودیم در صف گلاب به رویتان دستشویی بین راهی که یک مقداری طویل بود . البته نمی شود گفت که ایستاده بودیم بیشتر می شود گفت که در حال رقص پا بودیم .دوستان دقت بفرمایید که رقص پا فقط در صف دستشویی مجاز می باشد . یک وقت نروید وسط خیابان مبادرت به این عمل نمایید که چه ؟...
  • مردگانیم (سه‌شنبه 25 مهر 1396 01:39)
    آیا میدانستید یک مرده می تواند زندگی کند ؟ عمرا اگر می دانستید . یک مرده میتواند راه برود ، حرف بزند ، غذا بخورد ، بخندد . یک مرده می تواند صبج کله ی سحر از خواب بیدار شود و بچه را به مدرسه بفرستد . با مادرش به بازار برود . برگردد و قبل از رسیدن بچه به خانه بساط ناهار را برپا کند . یک مرده می تواند در حالی که لوبیا...
  • بی نام (سه‌شنبه 18 مهر 1396 23:46)
    جناب آقای جاشوا فریس عزیز و محترم ، می رویم از شما شکایت می کنیم . دزدی در روز روشن آیا ؟؟؟ آیا درست است که ایده ی کتاب تان را از روی ما بردارید و حتی یک اجازه ی خشک و خالی هم نگیرید ؟؟ درست است که کلی شاخ و برگ به آن اضافه کرده اید ، نقش اول را هم به یک مرد داده اید ولی دلیل نمی شود فراموش کنید که ایده ی اولیه ی این...
  • ترانه ی فاخری که اخیرا به افتخار شنیدنش نائل گشته ایم (یکشنبه 16 مهر 1396 16:08)
    نشسته بودیم که در خانه مان با لگدی باز شد و لسان الغیب حافظ شیرازی در حالیکه تیلیک تیلیک می لرزیدند قدم به درون گذاشتند . گفتیم : حافظظظظظظظظظ شما کجا ؟ اینجا کجا ؟ حافظ جواب دادند : شنیدی ؟ گفتیم : چی رو ؟ گفتند : نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد رو ؟ گفتیم : چرا نشنیدیم ، میخواین بقیه ش رو براتون بخونیم ؟ گفتند :...
  • نکنید از این کارهای چندشی . مرسی اه . (دوشنبه 10 مهر 1396 20:57)
    عرض به حضور با سعادتتون که خداوند عالم وقتی داشته ما رو خلق می کرده زیاد حوصله نداشته ، به شاگردش گفته بچه اون میخ طویله رو بده ببینم . بعدش اون میخ طویله رو دوبار تو صورت ما کوبیده و چشمامون رو درست کرده و گفته بچه بیا ببر اینو پهنش کن تو آفتاب خشک شه . بعد فکر کنید یه همچین پیغامی برای آدم بیاد . هیچی دیگه . چی میشه...
  • ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نفرمایید لطفا ! (یکشنبه 9 مهر 1396 23:40)
    پریشان نشسته بودند و داشتند به تاکتیک های جنگی و شرایط تنظیم صلحنامه و میزان خسارت وارد شده فکر میکردند که یهویی پیغامی در تلگرام نظر ایشان را به خود جلب نمود . پیغام مذکور از طرف یکی از فامیل های نه چندان نزدیک بود . فامیل نه چندان نزدیک ابتدا نشانی یک مشاور خوب را از پریشان پرسیده بودند و بعد فرموده بودند افسرده...
  • مردی به نام اوه (جمعه 7 مهر 1396 00:45)
    ساعت 6 عصر بود و داشتیم به آخرهای کتاب نزدیک میشدیم . کتاب را بستیم . نباید در چنین ساعتی کتاب تمام میشد . بعضی از کتابها حرمت دارند . باید درست و حسابی از آنها خداحافظی کنی . البته که اوه برای خودش حرمتی داشت . همانطور که اتومبیل ساب برای اوه حرمت داشت . باید تا شب صبر میکردیم . در سکوت خلسه وار شب کتاب تمام شد . اوه...
  • آنچه گذشت (سه‌شنبه 4 مهر 1396 10:44)
    آقا پست های سفرنامه ای فروردین 92 یادتان هست ؟ اگه نیست که یه سر بزنید یادتان بیفتد . زدید ؟ خبببببب اینبار قرار بود به عروسی داداش دخترخاله مان که میشود همان پسر خاله مان ، برویم . برای ساعت 10 شب مقابل درب خانه مادر جانمان قرار گذاشتیم . حالا بماند که یکی از ماشین ها راس ساعت یازده و نیم رسید به درب خانه مادر جانمان...
  • ایشالا ایشالا (چهارشنبه 29 شهریور 1396 00:48)
    لپ تاپ مون ترکیده ، خماریم آقا خمارررر . هی تو خونه اینور میریم اونور میریم دنبال گمشده مون میگردیم . گمشده مون رو دادیم دست تعمیر کار . تعمیرکار بدقوله آقا . جواب درست و درمون بهمون نمیده آقا . فقط هی با خودمون میگیم ایشالا درست میشه . ایشالا طوریش نمیشه . ایشالا به آغوش گرم صاحبش برمیگرده . شما هم دعا کنید درست بشه...
  • هیهات (دوشنبه 13 شهریور 1396 00:40)
    با بچه هایتان مینشینید آنابل میبینید ؟؟؟ وجداناً ؟؟؟ حداقل به بچه هایتان بسپارید نیایند برای بچه های مردم جریان فیلم را تعریف کنند که عروسکی بود و روحی در آن حلول کرد و سر و صورت عروسک خونی بود و ... که بعدش هم بچه های مردم نیایند از مادرشان بپرسند که مادر جان آیا شما آن فیلم را دیده اید ؟ که بعدش هم مادر بچه نتواند...
  • جدی بگیرید ! (جمعه 10 شهریور 1396 02:18)
    در روزهایی که اتفاقات بدی برایتان افتاده کتابهای مالیخولیایی نخوانید ، اگر خواندید لطف کنید و پشت سرش فیلمهای مالیخولیایی نبینید ، اگر دیدید یک جوری خودتان را از برق بکیشید که مثل پست قبلی ما ، چنین هذیانهایی از خودتان ول ندهید . اگر ول دادید زودتر اصلاحیه و تکذیبیه و هر چه در چنته دارید جور کنید تا از اتهام دیوانگی...
  • هذیانهای شبانه (جمعه 10 شهریور 1396 02:07)
    دلم آشوبه . انگار همه ی غصه های عالم رو توی دلم ریخته باشن . دیشب باید بدتر از این بودم ولی نبودم . امشب آشوبم . مادربزرگم توی خونه ش زمین خورده و نصف صورتش تبدیل به ورم بزرگ و کبودی شده با چند تا بخیه روی بینی . صورتش رو به شکل صلیب بستن و ورمهای کبود از بالا و پایین چسبها بیرون زدن. ولی حالش خوبه . زیاد نمیتونه حرف...
  • دو داستان کوتاه (یکشنبه 5 شهریور 1396 12:05)
    1 - مادر خطاکار و پسر درستکار نیمساعتی از بامداد گذشته و شازده رفته است که بخوابد که ناگهان چراغ اتاقش روشن میشود و با نگرانی از آن بیرون می آید - مامااااااااااااااان . مشقهای زبانم مونده . - الان چرا یادت میفته خب برو بنویس . - آخه لیسینینگ ئه . باید سی دی بذارم گوش بدم -آخه الاااان . نمیخواد فردا از رو دوستات بنویس...
( تعداد کل: 366 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>